دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
عقل و دل
ديگه خسته شدم . از بس دعوا ميكنند . اين ميگه من راست ميگم ، اون ميگه من راست ميگم . گاهي اينقدر شديد ميشه اين دعوا كه .......من هم كه يك ناظر هستم كاري نمي تونم بكنم . ميدونيد ، اين ميگه فكركن ببين آينده را در نظر بگير ،ببين گذشته چي بر تو كرده و حالا كجايي بعد تصميم بگير ..اون ميگه گذشته رفته الان را مي بينم .من در حال زندگي ميكنم .كاري به گذشته و آينده ندارم .
خلاصه اينقدر بحث ميكنن كه گاهي ديوانه ميشم . نمي دونم چرا ولي از كارهاشون هم خوشم مياد هم ناراحت ميشم . ولي با خودم ميگم هنوز كسي نتوانسته دعواي عقل و دل را حل بكنه اون موقع من مي خواهم بين اينها قضاوت كنم ....!!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:15 توسط : وحید
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
کودکی
کودکیمان را یادت هست؟
شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها
یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند
من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند
و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد
که با هم عشق بازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند
و سپس هیچ کس نبود...
زمستان که شد نه تو بودی نه من
من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ میزد در دستان سردت
یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم:
همیشه با من باش
چه زود روزها رفت ....
و حالا برایت می نویسم
از آنچه دیدم و ندیدی
از آنچه داشتم و نخواستی
از آنکه بودم و تو نبودی
و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت
...
حالا که پژمردم
از دست دادم...
از دست رفتم...
برایت میگویم از دردی که می آزردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش
...کودکی...
اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد
اما هنوز جای خالیه تو هست و هنوز هست دلی که بی تابی کند
برای نگاهت مهتاب من...
برایت مینویسم که بدانی اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را
اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم باز هم
الفبای عشق را می خوانم و می نویسم و می گویم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : وحید
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
نوشته ای برای ضمیری که میخوانمش
يادداشتی برای يك من كه روبرويم می نشيند و تو خطاب می گيرد .
به ياد پسركی كه سالها پیش چشمانش را گشود و آرام لبخند زد ...
خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شد
از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته كه با نقطه پايان مي گيرد .
انسان با نقطه آغاز مي شود. از نطفه ای شايد .
نقطه های تك بعدی تقسيم می شوند و در امتداد هم خطی را تشكيل می دهند.
خطها باد مي كنند و حجمها را مي سازند.
من آغاز شدم.
صدای جيغ زنی در هوا احساس بطالت می كند.
پرستاری مرا بيرون می كشد و ضربه ای به پشتم می زند.
شسته می شوم در حالی که گريه می كنم.
نمی دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گريستن در اول شخص مفرد صرف می كنم.
تولد ، كشيدنی بود از سوی پرستاری كه مرا از جايی راحت و تاريك به سوی روشنايی می برد .
من ميان هزاران عروسك گم شده بودم
مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهايش بازی مي كرد
و پدر هر روز اسباب بازي های دلخواه كودكی اش را برايم می خريد.
من در مادر و پدرم بالا پايين می رفتم.
مادر سعي می كرد او را صدا كنم. هی می گفت : بگو مامان
چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پايم سوار شدم.
روز اول مدرسه مادر خندید و من می گریستم .
زنی تخته ای سياه را خط خطی مي كرد بعد ما را مجبور كرد برای هر خط خطی داد بزنيم: الف ، ب ، ...
به آن زن گفتيم : معلم.
ما كه هنوز نمی دانستيم بيست چيست يا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بيست گرفتيم.
يعنی همه بيست گرفتند و من نوزده. ولي چه فرقي می كرد نوزده قشنگ تر بود.
بعدها فهميدم معلم شعور و سو ادمان را با نمره اندازه گيری می كند.
سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود.
بيست و نه نفر با معدل بيست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم.
ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف می كرديم.
درباره مقام معلم می نوشتيم و شغل آينده خودمان را می گفتيم.
و معلم هم خوابيدن را صرف می كرد .
آغاز ويرانگی از زمانی بود كه خواستم از ضمير ما جدا شوم.
چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ...
من هايی هم وجود دارد. من هايی كاملا انحصاری.
هر چقدر اين من ها در جمله های زندگی بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوی.
اولين جرقه ده سالگي بود .
با خانه هاي كوچك پلاستيكی شهری ساختم. آدمك هاي پلاستيكی ام را در خانه ها گذاشتم.
به جايشان حرف مي زدم. خود را خدای آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم.
می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم.
بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكی ام را خراب كردم.
به شهرم نگاه كردم ، ويرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت
رفتم پيش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد.
گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی ميشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه ؟
مادر آرام شد و فقط خنديد ...
برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد.
ولی سوالم هيچ كدامشان را نداشت.
سوالم ، كابوسی برايم شده بود .
اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلايی سر ما می آيد. چه بلايی ...
هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم .
شايد تنها زيبايی كودكی ، سريع از ياد بردن است .
روياهاي زود گذر ... كابوسهای زودگذر ...
بزرگتر كه می شوی تنها دقایق سوخته تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها
و زمان باز هم می گذرد ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:1 توسط : وحید
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
مثل یه دوست
نشسته ام تنها بر ایوانی سرد ... آزاد و رها ! رهاتر از همیشه ...
حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ... حتی به به صندلی ِخالی ِ کنارم ...
جایی آمده ام دورتر از آنچه که تصور کنی .
مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت.
نفس می کشم در هوایی پاک.
نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.
خالی از عطر فریبنده تو . حتی خالی از آلودگی ِ همیشگی ِ شهرِ تو .
من اینجا هستم ، در آرامشی مطلق .
آرامشی که حتی تصورش را هم نمی کردی .
هیچوقت اینجا نیاورده بودمت .
دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو .
امشب آسمان من تا آسمان تو میلیارد ها ستاره بیشتر دارد
و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...
شب خاطره انگيزی است برای من .. و حتما بلندترین شب سال !
کاغذی دست و پا می کنم تا بنویسم. اما نه برای تو .
" بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت."
دیگر مهم نیست ...
فارغ ام ، حتی از تپش های همیشگی این دل دیوانه در سینه ام
دلم هم مدتهاست دیگر شور نمی زند ...
و همچنان دو صندلی در ایوان ...
یکی برای من و دیگری خالی ...
و من همچنان حسی به صندلی ِ خالی ِ کنارم ندارم ...
قيافه ام موقع شنيدن اين حرفا خيلی مسخره شده بود
اينو خودمم می تونستم حس کنم
سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
همونطور خشکم زده بود ، يه نفر ديگه رو ؟ يه نفر به جز من ؟
خودشو توی آينه نگاه کرد و گفت :
- می دونم که خيلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گيرت مياد ... عزيزم .
.. عزيزم ؟! داشتم خفه می شدم !
يه نفر ديگه .... تموم اون مدت ؟
- اين يه چيز طبيعيه .. سخته ولی طبيعيه ... من فقط حقيقتو بهت گفتم .. همين .
يه حس احمقانه به من می گفت بايد خوشحال باشم ! اون داره به من حقيقتو می گه , پس ناراحتی من بی دليله ...
بهش گفتم :
- مگه تو نبودی که مدام می گفتی عاشقمی ؟ همين تو نبودی که به من می گفتی اصلاٌ فکرشو هم نمی کردم تو این دور و زمونه یکی مثل تو پیدا بشه ، اینقدر پاک و معصوم ؟
مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی ...
و يادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
- اقرار می کنم که اون موقع خيلی بچه بودم ... ولی ... اينکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم ...
الانم دارم ... فقط احساسات اونموقع من خيلی احمقانه بود , الانم دوستت دارم ... مثل يه دوست ... خيلی عاقلانه
من خلع سلاح شده بودم .
وقتی احساسات آدم مزاحم فکر کردنش بشه دیگه هيچ کاری از دستش بر نمياد .
نشستم روی صندلی و سرمو بين دو تا دستم گرفتم
- خب .. من ديگه بايد برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی .... شايد زود ... شايد دير ... مواظب خودت باش .
... مواظب خودت باش !!!
حتی سرمو بلند نکردم . وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل ديوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
و اوون داشت خيلی آروم از زندگی من دور می شد ...
يه حسی بهم میگه .. اون موقع اون حق داشت
دوستت نداشت ... می خواستی به زور پيشت باشه ؟
صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد ...
دلم می خواد اين حس مسخره رو خفه کنم .
امشب خوابم نمی بره ...
هنوز نشستم تو ایوون ... کنار یه صندلی خالی ...
خیلی وقته که دیگه حسی به این جای خالی کنارم ندارم ...
ساعت از سه نيمه شب گذشته ،
انگار يکی از اون ته .. از توی سياهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزيزم ...
خيلی دوستت دارم ...
ولی فقط مثل يه دوست ...................
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:21 توسط : وحید
شنبه بیستم بهمن 1386
شکنجه پنهان نگاه من
هيچ وقت فكرش را هم نمي كردم كه اين همه آدم خسته در اين دنيا باشد ... هيچوقت قبل از اينكه به اين پنجره كوچك چشم بدوزم نمي دانستم كه آدمها تا اين اندازه كلافه اند ... هميشه احساس مي كردم بايد دنيا آدمهاي خسته داشته باشد اما نه تا اين اندازه ... من ديگر نمي خواهم از واژه چرا استفاده كنم ... به جاي آن مي گويم براي چه .... براي چه آدمها اينقدر كلافه اند .... همه تحت تنش و فشار هر كدام به نوعي ... سيلي از شعارهاي هيچگاه به حقيقت نپيوسته ... انبوهي از واژه هاي پراكنده حاكي از دوستي ... و كلماتي هذيان وار نويد دهنده عشقي فرو خورده ... و يا رهايي .. چقدر اين روزها غريب شده است اين واژه ساده چند كلمه ايي ... مي داني ما شرقيها اسير چه بندهاي احمقانه اي هستيم؟ آدمهاي زيادي را مي شناسم .... يكي از آنها مدتهاي مديدي ست بين سكوت و فرياد وامانده است ... يكي به هذيان عشق مبتلاست و در روياي خويش با عنصري مجازي مثل « من » گفتگو مي كند ... و يكي خود را به شهوت سپرده است و خيال مي كند در غار روياهاي خويش «زندگي » كرده و مي كند .. يكي به هذيان سخن مبتلاست ... يكي گله مند است ... و من خود را در ميان آدمهاي دور و بر خويش بر هاله اي از ابر سوار مي بينم كه ديگر نه ميشنود و نه مي بيند ... زندگي خويش را تقسيم نمي كند ... بادكنك بزرگي است كه هر لحظه آماده انفجار به دست كودكي ست ... من دلم مي گيرد از خستگيهاشان ... نمي دانم كسي هم هست كه خستگي من را در ببرد ؟ و آيا كسي هست كه اين همه تنها نباشد ؟ و آيا كسي آنقدر مرا تحمل خواهد كرد ؟ نمي دانم چه شد ... و چه اتفاقي افتاد كه ذهن من از من جدا شد ... اصلا كي به من گفت كه ذهن اينقدر مهم است ؟ من كه با سرم زندگي مي كنم بسيار خسته ام ... مي خواهم بخوابم ... طولاني ... و روزي ازخواب برخيزم و خويش را زير درختي بيابم كه مراقب من است .. چه روياي دلپذيري .. آي آدمهايي كه در تمام زندگي من شما را خندانده ام ! آيا كسي از ميان شما نيست كه مرا بخنداند ؟ زندگي تفسيري ندارد ... زنده باش و با ابتذال يك رقص زندگي كن ... زنده باش و با ابتذال يك گردش بعد از شام زندگي كن ... زنده باش و با يك خنده زندگي كن ... زنده باش فكر نكن ... زنده باش و خود را از قيد زندان رها كن ... عزيزي به من گفت زندان خود را دوست بدار زيرا كه تو در آن زنده هستي .. من به زندان خويش احترام ميگذارم و آرزو مي كنم لبخند را بر لب تو ببينم ... لبخندي دائمي كه حس خوشي را ترجمه مي كند نه خوشبختي .. خداي من چقدر حرف دارم ... نمي دانم چند سال است كه سكوت كرده ام ؟ من به ابتذال يك لحظه زندگي محتاجم .. نمي دانم اگر او نبود و نمي گفت كه زندان هم جاي رهاييست من تا كجا مي رفتم ؟ تو بگو من چگونه زندگي كنم كه شرافت انسانيم به انحراف كشيده نشود حتي اگر در اوج ابتذال زندگي بدون فلسفه غلط بخورم ... چگونه ميشود ناتواني بشر را قبول كرد ؟ گفتگوي ذهن من رو به پايان است و من به ناتواني خويش معترف ! اما زانوان من همچنان ايستاده اند و چشم من نه به انتظار ابر كه به لطف خداوند زمين و آسمانها خيره گشته است .. خدا را زيادتر ياد كنيم ..
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:6 توسط : وحید
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
آسمون
آسمون دلم ابری شده،بازم اشکام ترسيدن و می خوان از چشمهام فرار کنن،رفتم پيش آسمون بلکه يه خورده دلم باز بشه و يه خورده آروم بشم اما اون خيلی بدتر از من بود،اينقد ديروز گريه کرد که همه مردم اين شهر حيرت زده شده بودن،رفتم زير اشکهای آسمون وايستادم تا بلکه اشکهای اين پديده خداوندی بتونه غم وغصه رو از تنم پاک کنه و با خودش ببره ،اما نه اينگاری اينها موندگارن ميخوان تا آخر عمر با من بمونن،داد زدم،به آسمون گفتم :دلم داره ميترکه ميخوام مثل تو گريه کنم تا يه خورده آروم بشم،خودم گريه کردنو بهت ياد دادم حالا خودم نميدونم چه جوری گريه کنم،آسمون هيچی نگفت فقط هق هق گريه کرد.
داشتم ديونه ميشدم به دريا نگاه کردم شايد اون بتونه آرومم کنه اما اون هم اينقد عصبانی بود که جرات نکردم بهش نزديک بشم،سرمو گرفتم بالا گفتم:خدايا تا کی،تا کی بايد اينجوری غصه دار باشم تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اشکام طاقت نياوردن و مثل کسی که عجله داره تند تند از چشام فرار کردن،آسمون داشت پا به پای من گريه ميکرد،ديگه هيچی نفهميدم وقتی چشامو باز کردم ديدم که باد مهربونم مثل هميشه داره صورتمو ناز ميکنه چشامو درست نميتونستم باز کنم،بلند شدم، تنم خسته و کوفته بود،اما يه خورده آروم شده بودم دوست داشتم همون جا ميموندم تا اين حس خوب با ترافيک تو جاده از بين نره اما حيف بايد ميرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:29 توسط : وحید
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
مسافر
باغبون خسته سکوت کرد ........ديگه نمي خواد باغبون باشه مي خواد مسافرسرزمين تنهايي باشه ..... ياد گل باغ اما تو ذهنش بود ... گلي که با وجود تمام مهربونياش ، زيباييهاش اما خارهايي داشت که گهگاه دست باغبون رو زخمي مي کرد و بي خبر بود که دل باغبون رو خون مي کنه ... گلي که بعد از فرو کردن هر خاري به دست باغبون عذر مي خواست و باغبونم هر بار مي پذيرفت ......
بار آخرم باغبون پذيرفت و سکوت کرد ....... اما نفهميد چي شد که گل بازعصباني شد ..... و باغبون خاموش شد و حالا مي خواد که بره شايد خواست گل هم همينه....... صداي قدمهاي باغبون ديگه جوون و محکم نيست ، حالا ديگه صداي قدماش آروم و با طمانينه هست ....... اين اون با غبوني که روز اول وارد اين باغ شد نيست ........
نيم نگاهي کرد به گل و او رو سپرد به خالقش و خوب مي دونست که با غبون تازه در راه ........
در باغ رو باز کرد و شد مسافرسرزمين تنهايي ....
باغبون مي خواد ازدر باغ بياد بيرون .....اما بازم فکر گل تو ذهنش در جريانه ......
يادش اومد اون روزي که قاصدک برايش پيغوم گل رو آورده بود، يه پيغام کوتاه که قاصدک در گوش باغبان زمزمه کرد و او را در دنياي اندوه غرق کرد ....: به باغبان بگوييد که گل تاب فشار در و ديوار نداشت.
باغبون مي خواد ازدر باغ بيرون بياد ...... يک قدم تا در فاصله نداره قدم بعدي رو که برداره جا ميگره اونور در ، حريمي که ديگه جزو باغ محسوب نميشه ...... برداشتن اين يه قدم دشوار به نظر مياد ......
مي خواد برگرده اما نگاهي که پشت سرش ميندازه مي بينه گل منتظر هست ...... منتظر رفتنش، شايدم گل تو دلش مي خواد باغبونش برگرده ، شايد باغبونم مي خواد برگرده اما ........
هرچي که هست هر دو سکوت ميکنن ..... سکوت ... سکوت ... سکوت .....
هنوز باغبون قصه چند قدمي بر نداشته اما خسته اس ..... پاشو مي گذاره اونور در ...... بازم نگاهي مي کنه به باغ ....... باغ کوچکي که دنياش بود يه زماني و مزين بود به گلي که سعي کرده بود نه باغبونش که همدلش باشه ... باغ خاطرات........ خواست در باغ رو ببنده اما پشيمون شد ياد جمله گل باز افتاد که قاصدک براش پيغوم آورده بود
به باغبان بگوييد که گل تاب فشار در و ديوار نداشت.......
دررو باز گذاشت تا که گل زياد احساس دلتنگي نکنه ......... بازم براي گل آتش دعا کرد ... گلي که از جنس نور بود و به لطافت نسيم اما سوزان بود همچون آتش........
حالا بايد قدم بعديش رو برداره ........زير لب زمزمه کرد خداحافظ باغ خاطرات ناتمام باغبان ........
خداحافظ گل آتش ....... ونگاهي کرد به راه .... راه سکوت...... راه سرزمين تنهايي
حالا ديگه باغبون از در گذشت ...... يه نگاه انداخت به آسمون. همون آسموني ابي که وقتي خسته مي شد نگاهشو مي دوخت بهش و از لابلاي برگاي درختاي باغ يه دل سير نگاش مي کرد.... اينجا اما آسمون رو نمي بايست از لابلاي برگا ورانداز کنه ..... اصلا مثل اينکه اينجا آسمونش وسيعتر بود .....
باغبون ياد قاصدکي افتاد که براش پيغوم آورده بود يه باغبون تازه به زودي براي گل ميرسه ...... شايدم گل به واسطه يه قاصدک تازه نفس تا حالا براي باغبوناي ديگه پيغوم فرستاده باشه.......
يه باغبون تازه .... باغبون وقتي اين خبرو شنيد يه غم عجيبي رو دلش نشست اما بعد با خودش فکر کرد که اين به نفع گل هست ، مگر غير از اين بود که باغبون مي خواست گل شاداب باشه و مملو از طراوت و زيبايي ... مگر غير از اين بود که همه جماعت باغبونا دوستدار گلا هستن پس آروم آروم دعا کرد ... دعا کرد که يه باغبون خوب براي گل آتش برسه ، باغبوني که به گل براي شکفتنش کمک کنه .... وبعد با صداي آرومي براي خودش خوند ....
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است ...
بگذار گل آتش باشد از آن باغبان تازه وارد .
چه دشت وسيعي .....
اينجا حتي پرنده هم پر نميزنه ...... اينجا فقط باغبون هست و آسمون ... باغبون هست و باد ..... باغبون هست و سکوت ... باغبون هست و خدا ...... از اينجا به بعد باغبون ديروز ميشه مسافر امروز......
توسکوت ميشه خدا روبهتر حس کرد ..... شايد سفر به ديار تنهايي هم جزوي از زندگي مسافراست .... سفري که تنها خودش هست و خودش ....
با خودش گفت مسافر: معلوم نيست چقدر اين سفر طول بکشه شايد کم ، شايد زياد ، شايد تا به پايان عمر ....
اما هر چي که باشه مهم همين مسيره .... مسيري که از مقصد مهمتره ..... مسيري که خيلي چيزا مي تونه بهت ياد بده ..... مسيري که مي خواست دلش رو بسپاره به خدا ........ نزديک غروب بود ، خورشيد خانم آروم آروم داشت غروب مي کرد و مسافر آروم آروم همچون رودي بي صدا جاري مي شد به همان سمتي که او غروب مي کرد .....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:44 توسط : وحید
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
چه سخت است
نمی دانم! وتقدیس ندانستن برایم گاه شیرین است
و حتی گاهگاهی دوست می دارم ندانم هیچ چیزی را
ندانم بغض های خسته در مجرای آه آلود یک دریا نفس را
که از طغیان ماتم تا ابد آهسته می نالند
ندانم! قصه های تلخ و شیرین نهفته در دل مهتاب گون شب
که هر دفترسرود قهرهای خاکیان و عجز این افلاکیان را
می کند فریاد
ندانم! شبنم بنشسته روی چشم باران را
که از بیگانگی های زمین ، با اشکهایش یکصدا گشته
و می بارد چنان مغرور و خاضع ، تا جهان را پاک گرداند ز ناپاکی
ندانم! حرف طوفان را که بعضی وقت ، بی غیرت!
بسان باد می آید و گاهی چون نسیم ، آرام
رهپوی دیار صبح می گردد برای بردن پیغام های عاشقان
تا مرزهای دور ناپیدا
و یا بهرنوازش کردن یک گونه آشفته و حیران
به هر سو می زند تا که بیابد خسته قلبی را
ندانم! چشم های منتظر، هر روز
با یک خواهش تکراری و معصوم
به وسعت پرازخالی ، یأس می دوزند
و حتی یک اشارت نیست تا از خستگی ها شان
به آن یک روزنه ، وارسته ، دل بندند
ندانم! حرفهای مانده در قلب شقایق را
که حتی یک نفر طاقت نمی آرد شنیدن را
و او یکریز می سوزد ، ولی لبهای او خاموش
صدایش مانده زیر ضربه های مهلک انسان
کسی حتی کلامی را از او اینجا نمی خواند
همه در وصف یک سنبل قلم در دست می گیرند
ندانم! حرفهایی را که با فریاد همراهند
ولی از هیبت صدماجراخاموش می مانند
و تنها با کلام دیده ها ، آن حرف ها ، آغاز می گردند
ندانم! قدرت اینجا مرکزش یکجا و اندیشه به جای
دیگری پرت است و اندیشه بدون بازوی قدرت
هماره زیرشلاق ستم ، محکوم ، می جنگد
ندانم این کسان بی شرم ، آن ماران ضحاکند
که بر دوش حقیقت سر بر آورند از یک بوسه شیطان
به قصد کشتن آزادی و ایمان و خوبی ها
ندانم! ابتذال واژههایی را ، که با دست قلم
در شهر باورها ، زیر عطر سوسن و نرگس
شمیم عشق میدزدند
ندانم! زندگی رسم خوشایندی است
که در این التهاب لحظه ها من نیز ،
به دوشم کوله باری از نفهمیدن بیاندازم ،
و در صد حادثه ، آرام ، ره پویم
ندانم!
اینچنین دانستنی ها سخت دشوار است
((چه زجری می کشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است))
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:51 توسط : وحید
شنبه سیزدهم بهمن 1386
یاد او
آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
خوش بود لب آب و گل سبزه و نسرین
افسوس که آن گتج روان رهگذری بود
...... شعر بالا رو یادته؟همون شعری که وقتی ..... برام فال گرفت اومد.دیدی حافظ راست گفته بود.اما چرا اینقدر زود؟خیلی زوده.می دونی اونقدر زوده که حتی نمی تونم باورش کنم.یعنی هنوز باورش نکردم.هنوز وقتی یادت می افتم،صدات رو می شنوم،وقتی به این فکر می کنم که این صدا رو از چند روز دیگه قرار نیست بشنوم،وقتی که فکر می کنم ان بار آخری هست که قراره ببینمت،وقتی.................
بغض گلوم رو میگیره و اشکام خود به خود می آد.
می دونی .......،از وقتی که گفتی داری می ری زندگی خیلی سخت شده.خیلی سخته تو یه غمی تو دلت باشه و نتونی اونو به هیچکس بگی.حتی نتونی پیش کسی که از نفس کشیدن بهت نزدیک تره اشک بریزی.بغض تو گلوت باشه ولی مجبور باشی مثل همیشه حرف بزنی و سعی کنی که لحن صدات تغییر نکنه.
خیلی سخته تو برای رفتن عزیز ترین دوستت ناراحت باشی و مامانت تمام مدت سوال پیچت کنه که چته و نتونی بهش بگی و مجبور باشی دائم تو اتاقت بمونی تا کسی متوجه اشکات نشه.تازه فکر می کنم سخت تر از همه اینا اینه که یه روز گوشی تلفن رو بر می داری تا به کسی که دوسش داری زنگ بزنی ولی می فهمی که دیگه هر چقدر زنگ بزنی گوشی رو بر نمی داره.اون وقته که می فهمی خیلی تنها شدی.می فهمی که.......
آخه ........ ،کجا می خوای بری؟چرا می خوای منو تنها بذاری؟راستش رو بگو دیگه دوستم نداری؟مگه ...... مال من نبود؟مگه خودش اینو نگفته بود؟پس چرا می خوای از من بگیریش هان؟مگه من مال ........ نبودم؟پس چرا دیگه منو نمی خواد؟چرا دیگه دوستم نداره؟چرا می خواد منو بذاره و بره؟
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن
منو دیگه نمی خوای خوب می دونم
از کتاب دلت اینو می خونم
....... ولی می دونی، وقتی بری ، روح و قلب منم با خودت می بری.من خیلی سعی کردم که به قلبم بفهمونم که تو دیگه اونو نمی خوای،ولی باور نکرد.خودش رو خیلی کوچولو و جمع کرد تا تو چمدونت جا بگیره و باهات بیاد.یه ذره ترک خورده ولی خوب دیگه مال خودته هر کاری دوست داری باهاش بکن.می تونی بندازیش دور و یا اینکه تو جعبه خاطراتت نگهش داری، یا اینکه بزنی زمین و خوردش کنی.
خیلی دلم می خواد بدونم وقتی بری چقدر طول می کشه تا فراموشم کنی.چقدر طول می کشه که وقتی چشمت به نوشته هام می افته خیلی بی تفاوت ازشون بگذری یا اینکه بندازیشون دور.
چقدر طول می کشه تا با یه پسر دیگه اونجا دوست بشی و دیگه اسم منم نیاری.هان؟
شاید بگی تمام اتفاقاتی که واسه تو می افته واسه منم می افته و منم یه مدتی که بگذره عادت میکنم.وای که من چقدر از کلمه عادت بدم می آد.آخه عادت یعنی چی؟یعنی بعداز یه مدت وقتی یادت بیوفتم دیگه گریه ایم نگیره،به نبودنت عادت کردم؟نه!اینجوری نیست.این یه زخمه که بعد از یه مدت یا مزمن میشه و همون جا میمونه و فقط اگه بهش دست بزنی تمام وجودت رو می سوزونه، یا اینکه سرطانی میشه و کم کم تمام بدنت رو می گیره.
اینم می دونم که همیشه یادت تو قلب من می مونه و بهم آرامش می ده و جات رو هیچکس نمی تونه پر کنه.
می دونی الان خیلی دلم می خواد که التماست کنم بمون.اما می دونم که می گی نمیشه.می دونم که تو انتخابت رو کردی و من هم نمی تونم ونمی خوام جلوی پیشرفت تو رو بگیرم.اما:
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره،موندش و صرفنظر کرد
به هر حال این اتفاقیه که دیر یا زود و به هر شکل دیگه ای باید می افتاد و بخوام یا نخوام باید قبولش کنم.
ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
اینک دل من شکسته خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:15 توسط : وحید
جمعه دوازدهم بهمن 1386
امروز.......
امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم.
هم آغوشی
در سكوتِ جانگدازِ شامگاه زورقي آهسته ميپيمود راه
بر لبانش ناله اي دلگير بود يادمانِ وحشتِ زنجير بود
سينه بر آرامِ دريا مي كشيد خويش را در دامِ دريا مي كشيد
نيمه شب زان بستر نرمِ كبود دستِ موجي سهمگينش مي ربود
زورقِ بيچاره سر در پيش رفت با هجومِ خواهشي از خويش رفت
رفت و رفت آن ناله و فريادها سايه اي موهوم شد در يادها
صبحدم خورشيد چون خنجر كشيد پرده هايِ وحشتِ شب را دريد،
بسترِ دريا پر از خون يافتند دستِ ليلا جانِ مجنون يافتند
آنطرفتر در ميانِ آبها پيشِ چشمانِ ترِ گردابها
خرد گشته زورقِ آواره اي، موجها دزدانه، هر يك پاره اي
تا نخستين پاره ها در گِل نشست ، ريشخندي بر لبِ ساحل نشست
كاي جوانِ ناسپرده روزگار ! كشته مي دانستمت اينگونه زار
زورقِ بيچاره تا برپا شدي ، پايمالِ شهوتِ دريا شدي ؟
آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست
سرنوشتي جز فراموشيش نيست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:4 توسط : وحید
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
احساس در تو

دوست داشتن ؛ خيلي شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهي هم دوست داشتن راهي براي فراموش کردن است
يک نفر را که مي شناختم يادم هست که براي فراموش کردن خاطرات بدش ؛عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خيلي عاشق است !
يکباریکی از من پرسيد :
- چرا کسی را دوست داري ؟
و من حس کردم بعد از اين سئوال روي گونه سمت چپش او و روي احساسات من ؛ چال کوچکي افتاد
هر احساسي ؛ يک نتيجه دارد
احساسات غم انگيز من به اشک ختم مي شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هايي کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما بايد سرانجامي داشته باشد
هيچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم
...
خيلي بد است
گاهي آدم دلش مي خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده اي که نمي خواهد داشته باشد
به هر طرف که مي دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسي نيست
به کسي دل مي بندد تا خودش را فراموش کند
به کسي ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتي مي گذرد
اندکي آرام مي گيرد و کمي فراموش مي کند
دوباره عصيان مي کند و خودش مي شود
هماني مي شود که روزي از او فرار کرده بود
هماني مي شود که نمي خواست باشد
دل مي کند
همه چيز را به هم مي ريزد و در پي يافتن سعادت
چيزي که گمشده هميشگي اوست
به تنهايي مي گريزد و باز
خودش را مي بيند و نااميدانه به ديوار بلند و قطور آرزوهاي سرکوب شده اش چنگ مي زند
صدايش در کوچه بن بست پريشاني اش پژواک مي يابد و او
باز هراسان و دربدر از خويش مي گريزد تا شايد
باز در خم کوچه اي ؛
کسي مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزي باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه هاي عاشقانه تکرار مي شود و مدام لبهاي ترک خورده (( دوستت دارم ))را تکرار مي کنند
همه چيز به تعفن کشيده مي شود
خلاء ؛ عميق و عميق تر مي شود و در لحظه اي کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
کشيده مي شود درون آن چاله تاريک و سياه
فرياد مي زند و کمک مي خواهد
آن بالا در گوشه اي تاريک دو نفر همديگر را مي بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس هاي هوسناک است
....
آدم ها همينطور توده وار زياد مي شوند
آدم ها توده وار مثل موريانه هاي سياه ؛ زياد و زياد تر مي شوند
موريانه ها چوب را به انحطاط مي کشند و آدم ها يکديگر را
آدم ها موريانه وار ستون هاي چوبي انسانيت را به انحطاط مي کشند
و موريانه ها شرمزده به خانه باز مي گردند .
...
گناه بايد لذت داشته باشد
گناهي که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه مي کنند و گناه مي کنند و گناه مي کنند و هيچ لذتي در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلي احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه مي کنم
....
هميشه در نوشته هاي من خدا حضور داشته است
چون خدا همچون پسر بچه کوچکي در درون من نفس مي کشد
و در تمام نوشته هاي من ؛ شيطان هم حضور داشته است
چون شيطان همچون سوسکي سياه با شاخک هاي دراز در درون تاريک هاي درون من لانه کرده است
پسر بچه کوچک از سوسک سياه نمي ترسد ولي از آن بدش مي آيد
يکبارپسرکوچک دروني من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان براي خودش آقایی شده بود
سوسک سياه نفرت انگيز من از چاه هاي متعفن دروني خودم متولد شده است
وپسر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبي هايي که دارم رشد مي کند
من حامل خدا و شيطانم
و در تمامي کارها و حرف ها و نوشته هايم آثاري از اين دو را به همراه دارم
پسرک زيبا و کوچک دروني من دستاني کوچک و لطيف با انگشتاني کشيده دارد
و چشماني درشت و زلال و هميشه مرطوب
و من گاهي ناخواسته اذيتش مي کنم
و او به جاي گريه کردن سکوت مي کند و نوازشم مي کند
و من از اين سکوت و نوازش او ؛ به گريه مي افتم
و سوسک سياه در لحظه هاي گريه من در ته عميق ترين چاله هايي که نور را يارايي براي رسيدن به آنجا نيست مخفي مي شود و با کرک هاي زمخت پاهاي کلفتش سعي مي کند چاله را عميق تر کند
پسر کوچک دروني من هيچگاه سوسک را نمي کشد
پسر کوچک دروني من نور را دوست دارد و من گاهي تمام دريچه ها را برويش مي بندم
درون من گاهي شبيه سياهچاله هاي متعفني مي شود که خودم هم از آن گريزانم و گاهي دست هاي کوچک پسر بچه کوچک دروني من دريچه ها را باز مي کند و من دوباره نفس مي کشم
من حامل تمام خوبي ها و حامل تمام بدي هايم
پسر کوچک دروني من عاشق من است و من بيشتر اوقات او را از خود دور مي کنم
پسر کوچک دروني من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگيرد و با خودش ببرد به دشتي که تمام وسعتش سبز و لاجورديست
و من گاهي فراموش مي کنم که او براي بزرگ شدن به چيزهايي نياز دارد
من همه چيز را مي دانم و هيچ چيز را نمي فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
بخار شدم از زمینی بایر
دویدم تا آسمان
گرم
سرد
چکیدم به مهر
قطره ای
روی خاک ترک خورده کویر
و به چشم بر هم زدنی، گم!
بی آنکه دانه ای سیراب شود زحیاتم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:41 توسط : وحید
سه شنبه نهم بهمن 1386
سربازجنگی
آن روز صبح به خودم گفتم امروز هم یک روز مثل همه روزهای دیگر! اصلا برای چه این همه به خودم زحمت زندگی کردن میدهم. و برای هیچ زندگی میکنم ... کاش انگیزه ای برای زندگی داشتم...
ولی آن روز را هنوز بخاطر دارم. آن روز با همیشه فرق داشت، اولین لبخند تو را هنوز بخاطر دارم و هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم دلم میلرزد.
پس از مدتی ما دوست شدیم! و من فکر میکردم که خوشبخت ترین آدم دنیا هستم فکر میکردم که با گل سرخی که دارم کسی دیگر شادی نظیر من را نخواهد داشت. و وقتی از تو خواستم نزدیکتر شوی تا دستت را بگیرم گفتی نه!
ناراحت شدم. فکر میکردم هرگز به من نه نخواهی گفت همانطور که من به تو نه نمی گفتم. فکر کردم تو من را دوست نداری، فکر کردم که می خواهی از من دور باشی . اما این فکر به دلم ننشست ترجیح میدادم فکر کنم تو سرسختی و برای رسیدن به یک گل مغرور و سرسخت باید بیشتر تلاش کرد
فکر میکردم که: اما روزی که به تو برسم ، چه روز با شکوهی خواهد بود، چه عظمتی! چه عشقی! چه لذتی! به خودم گفتم هرچه سرسخت تر، بهتر. هرچه راه سخت تر باشد گنج عظیم تری بدست می آید.
و با این افکار بود که هرچه تو "نه" گفتی ،" من نرمیدم! نگسستم! باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم" به تو میگویم، هر لحظه که من را دور کردی بیشتر اسیر شدم و حتا وقتی آن همه مدت از من دور بودی من به خود میگفتم وقتی برگردد و شکوه عشق من را ببیند حتما تحت تاثیر قرار میگیرد و کمی با من نرمی میکند! و وقتی نرمی نکردی تعجب کردم اما "نرمیدم! نگسستم!" چون من باید به تو می رسیدم
تو همان عشق من بودی و شکوه عشق تو ، که بارها در خیال مجسم کرده بودم ، آنچه خودم از تو ساخته بودم، به من اجازه نمیداد خودم را از تو دور کنم. یا لحظه ای در عشق تو شک کنم.
به تو بگویم! عاشق تو شدم چون "نه" گفتی! و "من هم مانند خیلی از مردم حقیقت را آنجوری میبینم که میخواهم باشد نه آنگونه که هست." فکر می کردم میخواهی من را آزمایش کنی وببینی که چقدر برای رسیدن به تو تلاش میکنم، که مطمعن تر دل ببازی ! فکر میکردم وقتی دل ببازی دیگر ما جدا نشدنی خواهیم بود.
و عشق ورزیدن من به تو نتیجه داد ! روزی که تصورش را هم نمیکردم
و امروز تو کنار منی، دست در دست، اما من شاد نیستم! مدام از خودم میپرسم عشق من کجاست! چه بلایی بر سر عشقی که چند سال به زندگی من زیبایی داد آمده؟
تو را نگاه میکنم، در نگاهت میبینم که تو دوستم داری ولی برایم آشنا نیستی
احساس پوچی میکنم، مانند سربازی که عمر خود را در جنگ صرف کرده و حالا که جنگ به پایان رسیده نمیداند باید چکار کند! سرباز "جنگیدن" را دوست دارد و من هم "سربازم"
و تو میفهمی که من فرق کرده ام ، فکر میکنی که من هرگز تو را دوست نداشته ام! و این حقیقت دارد!
امروز که به تو رسیده ام میبینم که من جنگیدن را دوست داشتم نه تو را!
اما هیچ گاه نباید برای رسیدن به تو می جنگیدم، این جنگ شیطانی است! من سعی کردم سرنوشت تو را تغییر دهم، آنجوری که خودم میخواستم! و این کار همیشه شیطانی است...
حالا تو افسرده ای و من سرشکسته از اینکه چندین سربازم را برای فتح کردن یک جزیره غیر مسکونی از دست داده ام. جزیره ای که میتوانست بزرگترین و با شکوه ترین جزیره مسکونی عالم باشد!
و حالا از پیش تو میروم... میروم تا جنگ دیگری را شروع کنم و فتح دیگری و باز جنگی دیگر و فتحی دیگر و این برای همیشه ادامه دارد
اگر سرباز خوشبخت سربازی است که به سکون رسیده، اگر سرباز خوشبخت آن است که نمی جنگد، پس تنها سرباز خوشبخت سرباز مرده است!
و تو میمانی و زخمهایت ، من مسوول آنها نیستم ، همه در جنگ صدمه میبیند باید خودت از خودت مواظبت میکردی! من ناراحت آن سربازهایی هستم که بیهوده از دست دادم!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:4 توسط : وحید
یکشنبه هفتم بهمن 1386
یادگار یک ......
كوچه ساكت و خلوت بود. مثل هميشه.درختان كوچه از دو طرف دستهاي خود را به هم داده و تونلي درست كرده بودند.خانه ي قديمي مثل هميشه، مثل هر چهار شنبه درست سر جاي خودش بود. با پله هاي سنگي كه وقتي به طرف بالا مي رفت و به در مي رسيد مانند پناهگاهي شده بود براي دختر و پسر كه چهارشنبه هاي شيرين خود را دور از چشم و نگاه شماتت بار ديگران بگذرانند.
صداي قدمهاي دو پاي عاشق خلوت كوچه را بهم زد. دختر و پسر بودند كه دست همديگر را محكم گرفته بودند . گويي مي ترسيدند هر لحظه همديگر را از دست بدهند. صداي خنده هاي شاد دختر دل پسر را مي لرزاند و نگاه هاي عاشقانه ي پسر قلب دختر را ذوب ميكرد.
با هم به خانه ي قديمي رسيدند. از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه گرفتند. پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر. مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي عاشقانه بود و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد . مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد و روي همان ديواري كه از تماس بدن پسر گرم شده بود چيزي نوشت. شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي انداخت . به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه قولي بهم داديم.پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن كردند :
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست
خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.
ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك عشق....
بعد چند سال خاطرات میبرند به همون جا درختا سبز نیستند . هیچ کس نیست . من هستم وصدای پاهام روی برف که فضا رو پر می کنه همه جا برفه و برف . تمام خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شن... اشکم سرازیر میشه یک لحظه حس می کنم کسی داره میاد زود خودمو جمع میکنم که یه موقعه متوجه اشکام نشه . کسی نیست صدای باده . حالا تنهای تنهام . گریه امونم نمی ده
....یاد اون یادگاری می افتم نگاش میکنم کم رنگ و نا خوانا شده ولی می تونم بخونمش حالا زیرش می نویسم .....
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن.....
"یادگار یک ......"

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:8 توسط : وحید
شنبه ششم بهمن 1386
صدای پای تزویر
گاهی صدای قدم های پایی را می شنوی که در کوچه زنده خاطره هایت تو راصدا می زند و دل تو را نرم نرمک می لرزاند.این صدا را می شناسی؟به یاد می آوری که با دل تو چه کرده؟شوق پرواز را درآسمان از تو گرفت.دلهره ای نا خوانده را میهمان زندگی ات کرد و تو مجبور شدی با همان قلب شکسته پذیرای کسی باشی که تو را به تنهایی سوق داده!اکنون به یادش بیاور از لحظه ای که به تو رسیده تو از همه گسسته و به اوپیوسته ای و تو را درسی داده که مدتهاست از مکتب دل شیدا حذف شده:آری آری...........
این صدای پای تزویر است همان که می گفت رهایی یعنی :نه این باشی و نه آن جایی بمانی که ....کلام تو معجزه می کند، نگاه تو عشق می بخشد و گرمی دستانت پناه را نوید می دهد و آن جایی سکوتت را بشکنی که پرده دل ها را بدرانی.حریم ها را بشکنی، چشم ها را بگریانی.......آری.....این صدای نیرنگ است،این صدای ناامن دورویی است که می خندد و می رود و تو را دورادور می نگرد تا نیابی و یافت هم نشوی.آیا زندگی می کنی که گم شوی؟نازنین عمر را تبار لحظه ای پر غبار کنی؟خاموشی، ای دوست!!!هستی صدایت می زند،کسی آمده تا بگوید هنوز فرصتی باقی است اگر زندگی می کنی ،شفاف باش با درونت،با قلبت...با عطش عشق در نهادت مبارزه نکن.بپذیر به جایی که عشق الهی منتظر توست نخواهی رفت...... تا از قالب تزویربیرون نیایی،تا با همه هستی آشتی نکنی و در خانه ات را به روی مهربانی نگشایی...شوقت را کامل کن! در خانه ات کوبیده می شود... در لحظه ای که آسمان ،تصویر بهشت را بر خود می نشاند... آرام و سر به راه،دورویی را رها کن! بی نیاز هر چشم تنگی، دیده جانت را به روی دوستی های تازه بگشا.ورود تازه واردی مهربان را با همه امیدی که به زندگی داری به خودت، به من دلتنگ و به همه دوستانی که محبت تو را می جویند نوید بده، تا متبرک و پرنشاط این نیز بر تو بگذرد..........
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:8 توسط : وحید