چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
جلوه های روشن
یک درد دل بس است برای قبیله ای ...
ما
عصمت غمگین اعصاریم
ما
فاتحان شهر های رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه ٬
راویان قصر های رفته از یادیم .
... »
حرفهای اخوان ثالث بهانه ای شد برای اندیشیدن
به ایران و ایرانی بودنمان !
به پیشینه تاریخی مان ... به حال و به آینده مان
به داشته ها و نداشته هایمان
به اندیشه نکردنمان ...
ما ایرانی هستیم
ما از اسطوره شکنی لذت می بریم
ما فکر نمی کنیم و باور می کنیم ،
ما عقلمان به گوشمان است ،
عقل ما در آن عضوی که می گویند نامش مغز است و جایگاهش بین دو گوش ماست نیست !
ما آدمی را تا عرش بالا می بریم ،
وقتی روی عرش است همه چاکر و مرادش می شویم ،
تعریفش می کنیم ... تمجیدش می کنیم ... از او اسطوره می سازیم ... همه چیزش را می پرستیم ...
بعد ورق که برگردد ، یعنی در واقع ورق که برگردانده شود ،
ورق که با جبر و زور برگردد و اسطوره ی ما از عرش پایین بیاید همه دشمن او می شویم ،
سایه های تاریک او را میبینیم و جلوه های روشن او را فراموش می کنیم ،
همه میگوییم اخ اخ ، تف تف ، چقدر این آدم ایش است ،
چقدر کارهای بد بد می کند همه ش ، چقدر فلان است و چقدر بهمان !!!
ما ایرانی هستیم ،
ما به ایرانی بودنمان افتخار می کنیم ،
ما به رشد نکردنمان افتخار می کنیم ،
ما کتاب نمی خوانیم ،
ما پول اضافه مان را می دهیم که در بهترین کافی شاپ ها و گرانقیمت ترین رستورانهای ساحلی شهر دختر دید بزنیم و غذاهایی با اسمهای عجیب غریب بخوریم که به لعنت خود خدا هم نمی ارزند ، ولی حاضر نیستیم که پول بدهیم کتاب بخریم شاید چیز جدیدی یاد بگیریم و پیشرفت کنیم ،
همه ی مشکل ما جایی بین دو گوشمان است ،
همه ی مشکل در مغزمان است ،
در فکر نکردنمان ...
در دلخوشی های کودکانه مان ،
آسان دلمان خوش می شود به وعده ها و وعیدها ...
به روزهای باقیمانده عمرمان
به اینکه ما خوبیم و همه دوستمان دارند
به اینکه همه چیز روبراه است
و موسم شادیست !!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:15 توسط : وحید
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
عاقل شده ام
سخت است که درونت غوغا باشد و آشوب، لرزان باشی و نامطمئن، محتاج باشی و مترصد تکیه دادن، دلتنگ باشی و منتظر...اما بکوشی که محکم به نظر آیی و استوار، بی نیاز تکیه گاه جلوه کنی و بودنش...
و دائم بگویند: ” خوب است، داری عاقل می شوی! فرق کرده ای، خوب شده ای، خوب بمان، حواست باشد؛ نکند برگردی به آن سیاهی و تاریکی.... “
می دانی پشت این ”خوب“ ای که اینها دیده اند، چیست؟! بی خیالی.......بی قید شده ام، نسبت به خودم، تو، آنچه که میان ماست، آنچه که در اطرافم می گذرد.
کاش می دانستند که خوب بودنم از التیام یافتن زخمهایم نیست، گویی مرفینی همه دردها را از یادم برده و مست و منگ، فقط نظاره گرم.......اما نه؛ دانستنشان را نیز دیده ام. نصیحت بود و شماتت و تاسف، که” هی ! کجایی؟! چه می کنی با خودت؟؟ زندگی ات شده است افسوس و گریه.... بس است دیگر... “. آری بس بود، از بس نیز، بیشتر. اما چه کنم که عادت بچگی را هنوز دارم که یا نمی خواستم یا اندکی بیش از سهمم می طلبیدم.
پس بگذار خیال کنند ” خوبم “ . بگذار فقط من بدانم و تو، یا شاید نه؛ من بدانم و من. که خوبی ام از نخواندن کتاب هایی است که سراسر برایم تداعی کننده یک اسم است، از نشنیدن آهنگ هایی است که ترا می خوانند، از ندیدن چیز هایی است که احساس در آنها سیال است، از عبور نکردن از محل هایی است که حضور یک خاطره، هر چند کمرنگ، در آنجا جاری است، از فکر نکردن و به یاد نیاوردن حقایقی است که شیرین ترین روزهایم را ساختند..... بگذار گمان کنند می خوانم، می شنوم، می بینم، می گذرم، به یاد می آورم و با همه اینها، خوبم!
بگذار من هم کمی دروغ بگویم، بگذار آنها فکر کنند که به سیاق قبل ها می خندم، شیطنت می کنم، امیدوارم ؛ آری بگذار فکر کنند عاقل شده ام و زندگی شیرین شده!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:42 توسط : وحید
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
قصه آدم
قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا
قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی
قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او
قصه پیله است و پروانه
قصه تنیدن است و پاره کردن
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی
نشانی ات را گم کرده ام
باد وزرید و نشانیت را برد
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه
کسی پیله بافتن یادم نداده است
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:22 توسط : وحید
شنبه هجدهم اسفند 1386
ستاره دنباله دار بهتره يا عشق؟
تو زندگي ادما؛ خيلي چيزها هست و خيلي چيزها نيست. معمولا هر كسي به يه طريقي براي چيزههايي كه نيست دعا ميكنه كه باشه.بعضي ها بر اين باورند كه ستاره دنباله دار مي تونه ارزو رو بر اورده كنه. بعضي ها معتقدند بچه هاي معصوم دعاشون زود اجابت مي شه؛بعضي ها ارزوشونوبراي مادر مي گن چون پيش خدا ارج و قرب داره و خلاصه هر كس به يه نحوي دعاي خودشو به گوش خدا مي رسونه. اما بهتر نيست كه ما مستقيما به خود خدا بگيم؟ پيش خدا دعا كردن يه مزه ديگه داره.
با خدا حرف زدن و درد و دل كردن يه چيز ديگه است.
خدا همه جا هست و همه حرفا رو مي شنوه ؛ولي اي كاش ما بتونيم يه جايگاه مشخصي رو براش قرار بديم .يه جاي خلوت و دور از مزاحم؛يه جايي كه هيچ كس به اونجا سرك نكشه؛مثل دل.
دل كوچيك ما ادما؛يه جاي دور از دسترس بقيه است. دلتون رو يه معبد كنيد. اين معبد بايد يه معبد خصوصي باشه.روي سر درش بنويسيد: ورود افراد متفرقه ممنوع. اين ملك خصوصي است. بله؛ اين ملك خصوصي خداست. كسي حق نداره واردش بشه. اونجا ميتونيد يه زندگي فراهم كنيد . با تمام وسائلش.
وسائل زندگي براي شما توي قلبتون عشقه.عشق؛صداقت؛ معرفت؛ ايثار و حتي جوانمردي اين جوري خدا از بودن توي قلبشما احساس رضايت ميكنه ؛اون وقته كه ديگه دوست نداره از اون جا بره. حتي حاضر مي شه قلب شما رويك جا بخره و ساكن اصلي و هميشگي اون باشه؛ اما به نظر تون قلب ادما براي داشتن خدا كافيه؟
دزدي كار بديه ولي خدا رو بايد غافلگير كرد و دزديد.خدا همين جوري در قلب شما ساكن نمي شه. شايد باهاتون تا اون سر دنيا هم بيادو تركتون نكنه. ولي بايد دل رو به دريا زد و به دزدي دل خدا رفت.اونو بايد با دستاي خودتون لمس كنيد بايد بگيريدش و بياريد به دلتون.بايد بدونيد كه دزدي خدا فرق مي كنه با دزدي هاي ديگه. مي دونيد چه جوريه؟اين دزدي احتياجي به قلاب گرفتن وبالا رفتن از ديوارو شاه كليد نداره.دزدي خدا خيلي حساس تر ولي راحت تره. كافيه روح خودتون رو صيقل بديدو پاكش كنيد. روح ادما؛موقع تولدشون خيلي پاك و بي گناهه. ولي وقتي بزرگتر ميشن؛هي كثيف تر وكثيف تر مي شه.بالن ها براي پرواز به اوج اسمون بايد سبك بار و بي قيد و بند باشن تا راحت تر به اون بالا برن.
براي ربودن خداهم؛بايد روح خودتون رو عاري از هر گونه الودگي و گناه پاك كنيد. بايد سبك پرواز كنيد.بعد كه صفا داده شديد با عشق و باز هم عشق؛يك جهش زيباو بعد هم رو به بي نهايت.وقتي به بي نهايت رسيديد؛به خدا بگيد كه قصد دزديدن دلش رو داريد.بگيد خدايا؛دست هام؛پاهام؛تمام جسمو جونم روگذاشتم و امدم براي دزدي خود تو.اون وقت خدا ميگه:درسته با روحپاكت امدي ولي اگه منو دزديدي به كجا مي بري؟خونه من اون پايين،پيش تو كجاست؟ايا باز هم بايد پشت تو حركت كنم و تو منو نبيني؟كناه كني و منو ناديده بگيري؟ يا رو به روي تو باشم و تو باز خواستم كني و منو سپر بلاي خودت كني. بلايي كه هميشه خودت به وجود مي اري نه من. كارت رو بكني، خودت رو لكه دار بكني و بعد بگي خدايا چرا اين جوري شد؟چرا اين جوري خواستي؟ حالا كه به اين درجه نابودي و بيچارگي رسيدم،خودت بايد درستش كني؟
ايا اون پايين ،بايد كنارت باشم و منو مجرم و شريك گناه خودت بدوني؟بگي اگه گناه كردم، تو هم شريكو زمينه رو برام فراهم كردي؟بگي اگه مال ديگري رو خوردم به خاطر فقري بود كه تو برام خواستي و تو زمينه دزدي رو برام فراهم كردي؟
بعد تو ميگي نه، من براي تويه جاي خوب و موندني رو فراهم ديدم. تو بايد تو قلب من باشيو بموني .قلب من اون پايين بي صبرانه، چشم انتظار توست. تمام لوازم و اسباب زندگي ابدي تو رو هم فراهم كردم .عشق وعشق وعشق،صداقت،جوانمردي،ايثاراون وقت كه خدا اجازه ربودن رو بهت مي ده.
ولي تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمين مي اندازه تا بفهمه ايا شما رفيق و بنده وفا دارش هستين يا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاك رفته وقصد داره پاك برگرده.هر بار كه زمين خورديد،باز هم بلند شيد و به راهتون ادامه مي ديد. خدا هم به شما كمك مي كنه، چون لذت مي بره از دزد وفا دارخودش.
حالا ستاره دنباله دار بهتره يا عشق؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:12 توسط : وحید
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
رفيق
هي مي نويسم..هي انتظار مي كشم.. هي مي خندم..هي ...
هي رفيق با توام...!
هي رفيق شبهاي تنهايي ام.. !
حالا ..!
هي من بنويسم.. هي بگويم.. هي بخوانم.. هي بگريم..
و هي هزار روز بگذارد از اين هي هاي من..
هي رفيق خوب من...!
سال رو به پايانه و من باز مي نويسم..
مي نويسم.. از شاديها.... از طبيعت.. از خنده هايم.. از تو..
و هي ميروم پشت آن پنجره اي غبار گرفته...
و هي منتظر تو مي مانم...
و تو ...
هي نيا.. هي نيا... هي ...!
آنقدر اينجا از دلتنگي ها, تنهايي ها از بي مهري روزگار و بي وفايي ها نوشتم .. ديگه خودم هم خسته شدم.. حالا ميخوام كمي استراحت كنم... و دنيا رو از اون روي سكه هم ببينم... من با صراحت كامل مي گم همه آدمها روزهاي خوبي و خوشي داشتن تو زندگيشون.. روزهاي كه حاضرن همه هستي شون رو بدن فقط يكبار ديگه برگردن به اون روزها.... پس نميشه منكر خوبي ها و قشنگيهاي زندگي شد...... من خودم بارها روزهاي خوب و شاد زندگيم رو اينجا ثبت كردم.... نوشتم ... نوشتم. روزهاي عاشقي رو نوشتم.. نوشتم.. و شما خوانديد و همراه من بوديد....
همه آدمها .. يه دوست... يه رفيق دارن و هميشه با اون هستن.. شايد تا آخر عمرشون.. شايد هم نه ... ولي ميدونن كه هميشه يكي هست... ولي من ... به اندازه همه دلتنگي هام.. به اندازه همه تنهاييم.. به اندازه همه عمرم.. دوست و رفيق دارم.. ولي ميتونم به صراحت بگم كه هيچكدومشون دوست نيستن.... چونكه همه اشون اگه با من هستن فقط بخاطر خودشونه.. بارها برام اتفاق افتاده.. كسائي كه ادعاشون ميشد از همه رفيق ترن. از همه دوستترن... از همه نارفيق تر بودن.. و فقط از دوست بودن.. اون وقتاي رو دوست هستن كه خودشون بهم نياز داشتن.... يا خودشون احتياج داشتن.......وقتي ديگه پر شدن از همه چيز.. خيلي راحت بيخيال ميشن....... بعدش انگار نه انگار كه من رو مي شناسن.... و آنقدر رسمي باهات برخورد مي كنن كه گاهي اوقات متعجب مي شي از اينهمه رفيق هاي, نارفيق...!
....
هميشه اون آدمهاي كه بيشتر از همه بهشون خوبي كردم.. يا بيشتر از همه باهاشون بودم.. زودتر هم رفتن... نه اينكه برام مهم باشه كه الان نيستن.. يا اينكه هستن. ولي بود و نبودشون فرقي نمي كنه ها.. دارم مي نويسم... كه بدونم ... اين دوستاي من كجايي زندگي من حضور دارن...
دوستاي خوب من وقتي پر از دلتنگي هستن.. پر از تنهايي.. پر از بي كسي... پر از نبودن يه همراه... پر از نبودن يه دوست دختر يا پسر تو زندگيشون.. من رو مي شناسن.. ولي همين كه جنس شون جور شد... يه رفيق تازه پيدا كردن... اصلا يه حالتم نمي پرسن... وقتي كارشون گير داره.. يا وقتي خودشون بخوان من رو مي شناسن.. ولي وقتي همه مشكلاتشون حل شد.. همه گرفتاري هاشون رفع شد.. ديگه حالتم نمي پرسن...
حالا من همه اينها رو نوشتم كه به خودم بگم... اگه خواستم برم سينما, كوه, مسافرت, جشنواره, نمايشگاه و يا هر جايي ديگه به كسي نگم... چونكه ميدونم كسي نيست... حتي يه دوست ساده كه وقتي دلت گرفت ميدوني اون هست كه به حرفات گوش بده.. وقتي از نظر كاري.. به يه جايي رسيدي كه فقط بخواي با كسي مشورت كني.. واقعا مثل يه دوست كمكت كنه... اگه يه شب داشتي از دلتنگي مي مردي..بدوني اون دوستت هست كه باهاش حرف بزني.....! همين..!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:57 توسط : وحید
شنبه یازدهم اسفند 1386
آزادانه
اگر دروغ رنگ داشت
شايد هنوز ده ها رنگين كمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي كمياب ترين چيزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمين را زير پاي خود داشتم
و تو هيچ كاه عزم صعود نميكردي
انگاه شايد پرچم كهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي!
اگر شكستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سكوت شب را ويران ميكردند
اگر براستي خواستن توانستن بود
محال نبود وصال
و عاشقان كه هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها باشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ كس را توان ان نبود كه گامي بردارد
تو از كوله بار سنگين خويش ناله ميكردي
و شايد من كمر شكسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما كلام دوستت دارم را
در ميان نگاههاي گهگاهمان جستجو نميكرديم
اگر ديوار نبود
نزديكتر بوديم
همه وسعت دنيا يك خانه ميشد
و تمام محتواي يك سفره
سهم همه بود
و هيچ كس در پشت هيچ نا كجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
ازادتر بوديم
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مكرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميكرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در كنار ان ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنج ها شايد بدون رنج بود
اگر همه ثروت داشتند
دلها سكه را بيش از خدا نميپرستيدند
و يكنفر در كنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي
بي ارزش ترين سكه اش را نثار او كند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه كافر بودند
و زندگي بي ارزش ترين كالا بود
ترس نبود زيبايي نبود
و خوبي هم شايد
اگر عشق نبود
به كدامين بهانه ميگريستيم و مي خنديديم؟
كدام لحظه ناياب را انديشه ميكرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي اورديم؟
اري !بيگمان بيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر كينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من به دستاني كه زخم خورده توست
گيسوان بلند تو را نوازش مي كردم
و تو سنگي را كه من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه مي داشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مينوشيديم
اگر خداوند يك ارزوي انسان را بر اورده ميكرد
من بي گمان
دوباره ديدن تو را ارزو مي كردم
و تو نيز
هرگز نديدن مرا
انگاه نميدانم!
براستي خداوند كداميك را مي پذيرفت؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:8 توسط : وحید
پنجشنبه نهم اسفند 1386
هزار حرف نگفته.....
احساس ميکني پر از حرفي. يه چيز هايي داري که بايد بگي. به يکي. بالاتر از يه درد دل. يه گره کور يه جايي زير قفسه سينت که گاه و بيگاه داغ ميشه. ميسوزه. آتشت ميزنه. يه معما که هيچ وقت نخواستي حلش کني، يا نتونستيش. وحشت داشتي. هميشه ميترسيدي اگه دست بهش بزني، کل کلاف وجودت به پيچه بهم .
يه روز از اول صبح،همه بي مهرتر از هميشن. نميدوني چرا.آخه چي شده؟ شايد تو بد شدي. نميدوني . فقط ميدوني که نا مهرباني ها يکي پس از ديگري مثل زلزله هاي کوچيک تکونت ميدن. نا خودآگاه ياد اون راز قديميت ميوفتي. اينبار يه تکون چند ريشتري ميخوري. بي تاب ميشي. به خودت اعلام جنگ ميکني. ديگه تحمل نداري. يه پيام آور صلح ميخواي. يکي که باهاش حرف بزني. به همين سادگي. فقط يکي که همه چي رو برات ساده کنه. خدايا کي ميتونه باشه؟
يکي بايد باشه.آره آره ،يکي هست..
کلمه هاتو با احتياط تمام کنار هم ميچيني. هر چي جلوتر ميري براي توحياتي تر ميشن.سعي ميکني کنترل تو از دست ندي.آروم سعي ميکني معماتو براش تشريح کني.
نگاهش جلوي چشاته. نوع نگاهش گيجت ميکنه. معني نگاهه شيرينش با محتواي حرفاي تو نميخونه. ولي تو باز ميگي و مي نويسي... و اون فقط گوش ميکنه.
بالاخره تموم ميشه. تو وجودت دنبال يه جور حس "آخييييييش" ميگردي،اما پيداش نميکني. حرفات ته ميکشن. حس اينکه نتونستي خوب بگيشون شروع ميشه.. منتظره نظرشي. يه راهنمايي ، يه همدلي، يه همدردي ،ولي نه...انگار...خدای من..انگار...داره حرفاي ديگه اي بهت ميگه.چيزاي که الان انتظارشونو نداري.
همه چي تو ذهنت به هم ميريزه. حس هاتو قاطي ميکني. گيج تر ميشي. ميخواي آشفته شي، فرياد بزني...اما...
اما ... به خودت دلداري ميدي.......تصميم مي گيري ديگه چيزي نگي... خودت رو بيشتر از اين سبك نكني .........چون حالا ديگه فكر مي كني كه اون هم مثل بقيه است...
معماتو ميزاري کنار،
و باز تو مي موني و هزار حرف نگفته.....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:27 توسط : وحید
سه شنبه هفتم اسفند 1386
می فهم............

این
روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم.
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ...
چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است .
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .
فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود ،فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند.
فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد.
فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم . فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند ...مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش ، فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم .
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .

فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت.
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود
نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .
خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم !
راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و
کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:50 توسط : وحید