جمعه سی ام فروردین 1387
خسته ام به خدا.......



زندگی، شبیه داستان که میشود، دیگر نمی توان نویسنده آن را بخشید.
ديگر چيزي مثل سابق نيست... كسي مانند گذشته نمي بيند ... نمي خواند....نمي فهمد....
نه! من نمی خواهم بگويم که چرا همه بودنشان را از ياد برده اند و سرود نبودن سر می دهند.نه! قسم به همان لحظه ی مقدس نگاهت، من ديوانه ام! من کودکی هستم که هيچ گاه بزرگ نخواهد شد.
نه! من آنی نيستم که می پندارند. من هنوز دوست دارم بلند بخندم. هنوز دوست دارم در همين کوچه ها فرياد بزنم و بی محابا بدوم. همين کوچه هايی که حالا ساختمان های بلند با هيبت پرشکوهشان بر آنها سايه افکنده. شکوه پوشالی!
خيلی دلم تنگ شده. آنقدر به تو نياز دارم که حتی توان درکت نيست! آری. اين بار تو را توان درک من نيست. اين روزها گنگی که هيچ، ديگر کوری هم ميهمان ناخوانده ی چشمانم شده. تنها چشمانم برای اين است که خانه را، اين اتاق را و اين دفتر را خيس کنند. راه می روم و هيچ کس را نمی بينم. دوستانم از کنارم می گذرند و من يادم می رود که بايد سلام می کردم. خيابان ها را گم می کنم. خيابان های اين شهر کوچک را! خنده دار نيست؟ رنگ ها! وای رنگ ها را اشتباه می گيرم.می گويد چه پيراهن آبی قشنگی! اما من چه بايد بگويم که پيراهن را خاکستری می بينم؟
چگونه بگويم که ديگر سير شده ام؟ و ديگر نمی توانم از اين غذای مسموم لذت ببرم؟ چگونه بگويم که هيچ جای اميدی در نگاه توخالی آدم های اطرافم نمی يابم.
چگونه بگويم که ميان اين همه شايد يک نفر باشد که مرا بفهمد. باور نمی کنی حتی نمی دانند که بايد به هنگام خواندن شعر احترام کوچکی بگذارند. من نمی خواهم که از درون گوش بدهند و بفهمند. نه. لااقل در ظاهر که می توانند همگام حس بی کران آدم باشند.
روزها می روم آنجا روی آن صندلی های سرد می نشينم. سکوت می کنم. و با چشمهای کورم هرچه آدم هايی را که کنارم می نشينند نگاه می کنم، چيزی نمی بينم. باورت نمی شود. عينک هم می زنم. اما باز نمی بينم. انگار قرن ها ميان من و آنها فاصله است. چقدر سخت است آدم ميان جمعيت اطراف و خودش نقطه ی مشترکی نيابد. دوست ندارم هر دوست داشتنی را به بازی بگيرند. وبر عکس. هر سلام يا خنده ی ساده را به منزله ی دوستت دارم خطاب کنند و پرونده ی آدم ها را دوتا دوتا ببندند.

وحشتناک اين است عده ای با اينکه آگاهند که تو کامل می شناسيشان، چنان با غرور و اکراه پاسخ سلامت را می دهند که انگار تو نوکر قصر ورسای هستی و آنها مالك قصر! طوری راه می روند که به زمين فخر می فروشند. که ای زمين! بدان که کنون چه کسی بر تو گام می نهد. آگاه باش و قدر بدان!
آخر بايد چکار کنم که من به اين می انديشم که چرا ما نبايد شبها به جای حرف های عادی و هميشگی حرف تازه ای بزنيم؟ چرا نبايد چيزی از هم ياد بگيريم؟ چرا نبايد به دردهای هم گوش بدهيم و ايراد های هم را برطرف کنيم؟

خسته ام....
احساس خفگی می کنم. راه من و اينها دو تا خط
موازی است. کاش لااقل مثل خودم اينجا بيشتر داشتم....می دانم اين روزها خيلی ها مثل من
شده اند...خسته ام..... ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:23 توسط : وحید
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
خوشبختی اینجاست



هروقت دلت گرفت اينويك جاكپي كن ودوباره بخونش.
دلت گرفته؟غصه تودلت خونه كرده؟به هم ريختي ودل ودماغ هيچ كاري رونداري؟نكنه اززندگي سيرشدي،نكنه توخلوت وتنهاييت به خداگله كردي كه چقدر بدشانسي؟نكنه توگوشت زمزمه كرده اين جا ديگه آخرخطه.
آهاي يك كم يواش تر،اگه اين جوري تند بري شايد به گرد پات هم نرسم يه كم مكث كن هيچ فكركردي مي تونست بدترازاين باشه.يادش بخير( نصير)مي گفت:آدم توي زندگي به يه جاهايي مي رسه كه مي گه يعني بدترازاين ميشه يعني من قدرت وتحمل اين بارغم رودارم وهرچي جلوترميره مي بيني اوغم هاي قبلي خيلي كوچيك ترازغمهاي است كه بعدازاون روزگاربرات تدارك ديده.
نترس اون بالاي سري هوات روداره،مطمئن باش اون قدرحواسش است كه بيشتراز ظرف تحمل وشكيبايي ات غم برات نرسه،آخه اون تو رو آفريده قدرواندازه تحمل تو رو بيشترازتومي دونه.
هرچند قرارنيست همه آدما غمهاشونوجار بزنن، ياتو از وزن بارغمي كه رودلهاشون سنگيني مي كنه باخبرباشي بازممكنه توهم به نتيجه امروز من رسيده باشي كه باهمه آدما بلااستثنا حتي اونايي كه تونظرت ازهمه عالم وآدم خوشبخت ترن،حداقل يه غم تو زندگيشون دارن،كه شايداون قدربزرگ باشه كه توحتي تحمل شنيدنش روهم نداشته باشي.
كه ممكنه حتي ازشنيدنش مثل يه تيكه يخ درمجاورت حرارت ذوب بشي.يامثل گلبرگهاي ظريف يه گل،توحس سرماي سوزنده چله زمستون بسوزي ومتأثربشي.
شايد راحت قبول نكني اگه بهت بگم غصه هاي زندگي نعمتن.چراباورش برات سخته،وقتي غصه ها،نعمتهايي هستند كه اگه نباشن شادي،خوشبختي وآرامش بي رنگ وبي معنا ميشه.
هيچ حس كردي،وقتي خوشبختي رنگ عادت مي گيره اولين حاصلش ناشكريه؟
دوستي ازت مي پرسه:چه خبر وتوباصدايي كه نارضايتي توش موج مي زنه مي گي:امن وامان بعد مي گي خسته شدم آخه اينم شد زندگي و......
تواون لحظه هيچ به اتفاقات بدي كه مي تونست بيفته فكركردي؟امان ازوقتي كه يه مشكل تازه ازراه مي رسه اون وقت مي فهمي امن وامان چه نعمتي بوده.چندباربه نعمتهايي كه داري فكركردي؟چقدرازروزت روبه شكرواسه نعمتهاش اختصاص دادي؟

يه كم صبورباش:نگوعجب دل خوشي داري بابا كدوم خوشبختي،اگه وضع منو داشتي خوشبختي ازيادت مي رقت چه غم انگيزه كه ظرافت نگاهمون يه جورايي كم رنگ شده،چه عجيبه وقتي حرف خوشبختي ونعمت به ميون مي آد همه ناخودآگاه تصورمي كنيم حرف ازيه نعمت دوردست ودست نيافتني ويه روياي عجيب وغريبه.
چرافكر مي كنيم خوشبختي خيلي ازما دوره يا دستمون براي رسيدن به نعمتهاي آن چناني خداخيلي كوتاه؟حتي اگه تواين لحظه درگير يه غم عميقي،حتي اگه غصه آنقدر پريشون ومستاصلت كرده ،كه حس مي كني تنهاكاري كه مي توني بكني اينه كه خدارو ازته دلت صداكني،پس صداش كن.
اين خودش يه نعمت بزرگ ويه نشونه عزيزه.شايدعلتش اينه كه خدا دلش واسه توواسه صدات تنگ شده،شايداگه خوب فكركني به اين حس برسي كه اين غم چه نعمت باارزشي وباشكوهي بوده كه خداازش يه بهونه ساخته واسه اين كه دوباره همذاهيشو باخودت پررنگتر ونزديك تر حس كني مبادا دست كمش بگيري،مگه نعمت وهمراهي وحمايت خداكم نعمتيه؟
يك لحظه چشماتوببند وتصوركن يه روزسخت وپرازغصه روباهزارمشكل بزرگ به شب رسوندي وحالابه يه ذهن مشغول و يه فكرنگران با يه عالمه دلشوره واضطراب وترس سر روي بالش گذاشتي تاشايد باچند ساعت خواب ازفكرغصه هاي امروز ونگراني هاي فردا كه تورو يه لحظه رهات نكرده چندساعتي دوربشي.
هزاربارتورختخواب اين پهلواون پهلو مي شي،درحسرت يه خواب راحت ويه آرامش كوتاه.اما دريغ،خواب كه به چشمات نمي آد هيچ سردردهم اضافه ميشه به خودت مي آيي مي بيني صبح شده اماچيزي ازخيال وغصه هات كم نشده.
خودمونيم چندباربه خاطراون شبايي كه راحت سرروبالش گذاشتيم وشيريني دلچسب خواب مهمون چشمامون بود خدا رو شكركرديم؟اصلاًبه نعمت بودنش فكركرده بوديم همين يه نعمت ارزشمند فراموش شده كه اگه فقط چند شب ازش محروم بشيم مي تونه يه دنيا كلافمون كنه.
يادم نمي ره اون روزغم انگيز روتوي بيمارستان.اون خانم جواني كه درانتظاراتاق عمل بود خانمي كه به خاطرسرطان تاچندساعت ديگه ازنعمت داشتن زبان محروم مي شد.فكراينكه تواون لحظات چي بهش مي گذشت وتصور زندگی بدون نعمت تكلم براي كسي كه يه عمر ازاون نعمت برخورداربوده منومتأثركرد.باخودم فكركردم تواون لحظه هاي آخر باعلم به اين كه ديگه فرصتي براي حرف زدن نداشت چه كلامي روبراي صحبت باكودكش وعزيزترين نزديكاش انتخاب كرده بود.
آه،چراماهمه نعمتهاي بزرگ روازياد برديم؟
آه،چرا ماهمه اين نعمتهاي بزرگ روازيادبرديم؟فقط يه دليل اين كه بهشون عادت كرديم.امامگه عادت كردن دليل موجهي براي نديدن نعمتها وفراموش كردن خوشبختي هاست.
همين ماكه اگه خداي ناكرده يك روزازداشتن يكي ازهمين نعمتها محروم بشيم اون وقت لب به شكوه وامي كنيم كه اين حق من نبود،مگر اون روزهايي كه اون نعمتهاروداشتيم به خاطرش خداروشكر كرديم؟
چه زيباست كه اين جمله از«كارنگي»رابخاطربسپاريم ودرعمل به آن وفادار بمانيم كه:هميشه نعمتهايي راكه داراهستيد بشماريد،نه محروميتها وگرفتاريهاي خود را.
يادمون باشه خيلي وقتها خوشبختي توامن وامان همين لحظه هاست كه توروزمرگي زندگي،مثل يه عادت روي ارزش بي اندازش غبارفراموشي نشسته.
گاهي براي درك خوشبختي تنهاكاري كه بايدبكنيم اندكي تأمل ويه غبار روبي ساده ازچشمهايي است كه به رسم عادت،به سرعت وبه سادگي ازنعمتهاي شگفت آور روزمره گذشته.
حالادوست خوبم تويي كه تااين جامطلب روخوندي ودرك كردي
اگه دلت گرفته،قدرغصه هات روبدون،حتي بخاطرشون خداروشكركن.يادت باشه،درك عظمت باشكوه خوشبختي فقط كنار لمس دقيق غصه ها امكان پذيره.هروقت دلت گرفت اينويك جاكپي كن ودوباره بخونش.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:14 توسط : وحید
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
داستانک



يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك
چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب .
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد
كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي
كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه
عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد .
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده
بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر
روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از
ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر
روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت
درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي
نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال
عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.
تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به
شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند .
يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي
هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها
گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:47 توسط : وحید
جمعه شانزدهم فروردین 1387
قلب ادم برفی.
ادم برفي به ادمها مي خندد چون قلب ادم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود ولي قلب ما ادمهاگاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند.....ادم برفي به ما مي خندد چون قلبش را به هر شكلي كه بخواهد در مي اورد ولي قلب ما ادمها وقتي شكست ديگه شكل نمي گيرد.....ادم برفي وقتي قلبش دو تكه شود باز به هم وصلش مي شود ولي ما ادمها وقتي قلبمون دو تكه شد...تكه هاش دور مي اندازيم.....اي كاش منم يك قلب ادم برفي داشتم.
زماني که نمي دانستم مي توانستم ولي حال که مي توانم توان و ياراي حرکتم نيست ....در ميان دنياي اما و چرا گرفتار شده ام....مرزهايي از نا دانسته هاي من که مرا در خود حبس کرده...مرزهايي که که تا افق زندگيم کشيده شده ...اي کاش هنوز کودکي بودم که در کنار دريا بازي مي کرد و به دنياي اما و چرا تنها لبخند مي زدم و زندگي را در لبخند مادر معني مي کردم
صداي تو را از ميان مه شنيدم و به سويت امدم ولي خود در جادوي مه گم شدم و شبح وار مي گردم و مي گردم.....چيزي از گذشته خود بياد ندارم جز اينکه مي خواستم حرکت کنم ولي به کجا؟......من کي هستم؟.....کجا دارم مي روم؟ ..براي چه مي روم؟....اسمم را فراموش کردم ......من هيچ کسي نيستم جز يک شبح سرگردان....يک شبح که روي برگ يک گل سرخ نشسته و نمي داند چرا گلبرگهاي گل سرخ از شبنم چشمانش خيس شده....نمي دانم نمي دانم نمي دانم چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم
در كوچه هاي كودكي خودم قدم مي گذارم...هنوز همه چيز بوي زندگي مي دهد...ارزوهايي به زيبايي يك اسباب بازي و به شيريني يك بستني....ارزوهايي به سادگي يك لبخند و به گرمي اغوش پر مهر پدر...اي كاش هرگز بزرگ نشده بودم....
میتونستم با تو باشم ...
مثل سایه مثل رویا ...
اما بیدارم و بی تو ...
مثل تو ... تنهای تنها ...
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:24 توسط : وحید
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
نقاب مجازی
هیچ کس نمی تونه انکار کنه، که دنیای مجازی اینترنت یه نقابه! بله یک نقاب که روی صورتای ماست و می تونه همه چیز رو پشت ِ خودش پنهان کنه؛ نه تنها صورتت رو بلکه شخصیت، خلق و خو و افکارت رو!
تو می تونی تو دنیای واقعی خوب باشی اما دلت بخواد خودت رو یه جور دیگه نشون بدی ( که درصد این افراد خیلی کمه) و می تونی یه کسی باشی مثل خودت( آره خودت، وجودت، ذاتت) و بخوای خوب باشی، نشون بدی که رو دستِ تو و خوبیات کسی بلند نشده و اینقدر ماه و پاکی که همه باید عاشق صداقتت بشن! اوایل خیلی سعی می کنی یاد بگیری که آدم خوبا چه جوری چت می کنن؛ مودب می شی، با طرف مقابلت فقط گفتمان علمی، فرهنگی ، هنری می کنی؛ راه وچاه رو یاد می گیری و دیگه کم کم خودتم باورت میشه که ای ناقلا، عجب بازیگری هستیا! آره ، اعتماد خیلی ها رو بدست میاری و هرجا میری صحبت از خوبی و تک بودت تو میشه؛ تو کامنتها یا پیغامهات همه تحویلت می گیرن و قربون صدقه ی خوبی و باحالیت می رن؛ حیف که نمی دونن چه بشری هستی!
آره، دیگه همه تون یه عمره تو این دنیای مجازی هستین. شاید خیلیاتون اونقدر دورویی دیدین که به هیچ وجه به هیچ دوست اینترنتی اعتماد ندارین و فکر می کنین که طرف سرتا پاش دروغه! کم نیستن آدمایی که اینطوری فکر می کنن و من تا حدی بهشون حق می دم. آره، منم خیلی وقتا به کسایی اعتماد کردم که بعد تا مدت ها پشیمون بودم.
این یه درد دله! گاهی خسته می شم از این دنیای الکی ، جایی که توبا اینکه کسی کامل نمی شناسدت و تو هم کسی رو، باز باید مواظب باشی! اما حتی تو همین دنیای دروغی هم دوستایی پیدا کردم که با هیچ چیز عوض نمی کنم ، کسایی که در عجبم چطور این همه خالصن و صادق؛ تعجب می کنم که بین این همه سو استفاده و کلک آدمایی هم پیدا می شن که فقط چون تو هم یه آدمی مثل خودشون و زندگی می کنی باهات ارتباط برقرار می کنن؛ آدمایی که خارج ازاین گستره ی الکترونیکی هم با من ارتباط دارن و حال می کنم با سادگی و پاکی شون!
آره این یه درددله!می خوام بگم شاید دیگه کمتر به کسی اعتماد کنم، شاید دیگه کمتر مهربون باشم و صمیمی! آره ، من چوب سادگی مو می خورم، دیگه دارم پوست کلفت میشم، دیگه دارم می فهمم که تو این دنیایی که چه واقعی و چه مجازی دارن سرم کلاه می زارن منم باید شیر باشم تا خورده نشم!
دیگه چه دلیلی داره همه بدونن تو کی هستی، چی کاره ای، چی می خونی ، چه شکلی هستی؟ خیلی تو دنیای واقعی راحتی از دستشون که حالا اینجام نزارن یه نفس راحت بکشی؟
آره این فقط یه درد دل بود!
یاده این غزل از محمد علی بهمنی افتادم که چقدر نزدیکه به حسم :
هزار چهره و هر چهره نیز پشت نقابی
گِلی سیاه که از آدمی گرفته لعابی
نجیب صورتکی بر سئوال خود زده تا من
به مهرورزی او وا کنم زبان به جوابی
ستاره پوشی ِ این پرده را به خشم مگیری
که مرهمی نشناسم به جز مُسکن خوابی
زِ پشت پرده چراغی گذشت باورم این این است
اگرچه باز مشامم شنید داغ شهابی
سپیده می زند و تشنه ام ولی عطش ام را
در این نفس نسپارم به وعده های سرابی./
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:55 توسط : وحید
یکشنبه چهارم فروردین 1387
یاد تو
دردنیایی که عشق زمینی نا عادلانه تقسیم می شود
رؤیا های من چه حماقت قشنگی ست
ای بابا.. هر شب می خواهم بيام بنويسم اما نمی دونم چرا وقت نمی شه.. هرشب آنلاين هستم ها .. نمی دونم ولی چرا نميشه بيام بنويسم.. مهم هم نيست.. چه فرقی می کنه که آدم يکی رو دوست داشته باشه يا نداشته باشه. وقتی دوست داشتن فقط يه طرفه باشه يعنی همه چيز رو آب. حالا هی بيا و شاعرانه بنويس. هی برو تويه دفتر خاطرات شعر های آبکی بگو. هی شبها بيدار بمون و آينده رو جلوی چشمات بساز. بعضي وقت ها از بعضي چيز ها دور ميشي، ازشون دور ميموني و ميخواي به خودت بقبولوني كه اصلا اين دوري تاثيري روي زندگيت، روي رفتارت، روي اعصابت نذاشته، اما واقيعت اين جاست كه هميشه هم خوب نيست كه آدم خودشو گول بزنه… هر چند كه بعضي وقت ها بد هم نيست…
تلنگر هايي كه يادت ميندازن تو بايد كجا باشي و كجايي، ديوونه كننده ان… نه؟
من عاشق این شعرم...
مال فریدون مشیشریه...
چقدر معنی داره برای من...
چقدر...
چقدر...
تو نيستي که ببيني،
چگونه عطر تو در عمق ِ لحظه ها است.
چگونه عکس تو در برق ِ شيشه ها پيداست.
چگونه جاي ِ تو در جان ِ زندگي سبز است!
هنوز پنجره باز است،
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،
به آن ترنم شيرين،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه ِ پُر از آفتاب مي نگرند.
تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به بادِ ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا مي کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج،
کنار ِ باغچه،
زير درخت ها،
لب حوض،
درون آينه پاکِ آب مي نگرند!
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است،
طنين ِ شعر ِ نگاهِ تو در ترانه من،
تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد،
نسيم ِ روح ِ تو در باغ ِ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد،
به روي ِ لوح سپهر،
ترا چنانکه دلم خواسته است؛ ساخته ام
چه نيمه شب ها، وقتي که ابر بازيگر،
هزار چهره، به هر لحظه مي کند تصوير،
به چشم همزدني،
ميان ِ آن همه صورت ترا شناخته ام!
به خواب مي مانَد،
تنها به خواب مي ماند،
چراغ، آينه، ديوار، بي تو غمگينند!
تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار،
به مهرباني ِ يک دوست، از تو مي گوييم.
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار،
جواب مي شنوم!
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هر چه درين خانه است؛
غبار سربي ِ اندوه بال گسترده است.
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است!
غروب هاي غريب،
در اين رواق ِ نياز،
پرنده ساکت و غمگين،
ستاره بيمارست!
دو چشم ِ خسته من،
در اين اميد عبث،
دو شمع ِ سوخته جان ِ هميشه بيدارست...
تو نيستي که ببيني ..............!!!!!!
اون حرف ها حرف های من نبود...
تو انقدر باهوش هستی که بدونی...
انقدر باهوش هستی که...
شايد از ديد همه نبايد…
شايد انقدر نبايد.........
گريه ميكنم
تو چقدر از قضايا خبر داري؟
من براي تو نمينويسم؟
ميشه؟
تا حالا شده بود؟
من؟
من؟
من؟
من براي تو ننويسم......!!!!
من كه يه جوجه قورباغه بيشتر نبودم…
تو مزخرف نبودي…
نه..
ماه تمام من…
نه…
كاش اشتباه نكرده بودم و …
كاش تاوان اين اشتباه انقدر سنگين نبود…
پيغام ها رو برداشتم چون دوست نداشتم كس ديگه اي اون ها رو بخونه…
چون اون ها مال من بودن…
و من…
چه جوري تحمل كنم وقتي كه همه ميگن ديدي چقدر پست بود…
همه ميگن… خدا خيلي دوست داشت كه به اين خوبي تموم شد…
اما…
كي ميدونه… كي…خوب تموم شده؟ مگه خوب چيه؟ مگه خوب بي اون معنايي هم داره؟
دارم باز هم ميلرزم…
سردمه…
دست هام ميلرزن…
كاش لااقل آخرين بار رو ميتونستم حرف دلمو باهاش بزنم…
بهش بگم بگم حرف هايي كه داري ميشنوي حرف هاي دل من نيست…
كاش ميشد با همه حرف زد…
همه رو راضي كرد…
اما اون حتي از كل قضايا هم خبر نداره…
نميدونه چي گذشته به من…
و حتي اون نبود كه آرومم كنه.
و…
من…
اگه رسيدي ركساناي احمد شاملو رو بخون تا بفهمي كه…
كه من چي دارم ميكشم.
ماه تمام من…
باور نكن كه ميذارمت كنار…
نه…
هيچ وقت…
نه…
نه…
نه…
باز هم برات مينويسم…
تا بدوني…
كوچولوي من…
تا بدوني همه اون چيزي نيستن كه ميگن…
وفادار ميمونم…
وفادار…
وفادار…
وفادار…
من خيانت نميكنم.
من…
خيانت نميكنم…
وفادار ميمونم…
كاش ميدونستي نوشته هات باهام چي كار كرد…
كاش ميدونستي…
نوشتتو خوندم...
همیشه زیبا تر از من نوشتی.……
ميخواهمت که دوستم بداری
مثل شاعری که اندیشه های دردناکش را...
زيباترين حرفت را بگو
شكنجه ي پنهان سكوتت را آشكاره كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد –
چرا كه ترانه ي ما
ترانه ي بيهوده اي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي ست؛
چرا كه عشق
خود فرداست
خود هميشه است.
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
از معبر فرياد ها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه اي
ظريف و كوچك و عاشق است.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:6 توسط : وحید
جمعه دوم فروردین 1387
آخرین چرخش
باید شبی از همین شب ها زیر نور ماه بر روی رها ترین پشت بام این شهر ساکت به ماهمان نگاه کنیم و ترانه ی باران را فریاد بزنیم
شبی از همين شب ها بايد به پشت بام ها برويم . فرياد بزنيم...زوزه بکشيم. ماهمان پيدا نيست . اما گرگ ها می دانند که ماهشان بالاخره يک جايی توی همين آسمان هست . آدم ها هم می دانند . بالاخره کسی هست که می شنود.
شبی از همين شب ها من بزرگ می شوم و به افتخار بزرگ شدنم يک جشن واقعی می گيرم. همه در جشن من دعوتند. پدر ها و مادر ها٬ معلم ها ٬ راننده تاکسی های شهر ٬آدم هايی که سال ها کنار هم روی صندلی های تاکسی های نارنجی شهر نشستيم اما هرگز به هم نگاه نکرديم ٬روز نامه فروش هايی که شنبه ها ۴۰ چراغ و اکانت اينترنت به من می فروشند٬آدم های صف های تاکسی ٬رهگذر ها ٬ بچه هايی که از مدرسه بر می گردرند و کيفشان از جزوه و تست سنگين است حتی لات های شهر ٬همه به جشن من می آيند .
و ما آتشی روشن می کنيم و توی دايره ای بزرگ گرد آتش دست های هم را می گيريم و با آواز ابدی باران که خودمان ٬ دسته جمعی ٬ روی پشت بام ها ی خيس از نور پنهان ماه کشفش کرده بوديم ٬ می رقصيم
موسيقی ما و آتش را در آغوش می گيرد ٬ ما آتش را در آغوش می گيريم ٬ آتش ما را می بوسد. عشق بازی دسته جمعی
و مهمان ها همچنان می رقصند ٬ به افتخار پسری که بزرگ شده
دست های همديگر را می فشاريم و می رقصيم... دست های خودمان را...هميشه مواظب دست هايم بوده ام. کسی آن ها را از من نخواهد دزديد. من با دست های خودم بزرگ می شوم. شب جشن دست هايم را نشانت می دهم که به بدنم وصلند ٬ و گرمند. خط های کف دستم که مال خودم است. قرار است نشانی ام باشند تا در ولگردی هايم راه را گم نکنم . نشانی من فقط کف دست های خودم نوشته شده ...کف دست های ديگران حتما گم می شوم
...گرد آتش می چرخيم و می رقصيم و می سوزيم... کف دست هايمان به هم چسبيده اند...کف دست های همه ی رقصنده های گرد آتش ٬ آن شب به هم می رسند ...خط های کف دستمان در هم می روند...محو می شوند...راه ها همه محو شده اند.
حالا فقط سياهی شب مانده و آتش ٬آتش ٬آتش
ترانه ی باران و رقص ٬رقص ٬ رقص
خداوند به زمين آمده است
و ماه می درخشد ...آواز باران تن رقصنده ها را گرد آتش می چرخاند و آتش را گرد رقصنده ها
...من هم هستم٬من هم توی حلقه ی رقص هستم . هر چند که کسی مرا نمی بيند .من هم کسی را نمی بينم . آتش ما را می بيند . خداوند به دورن حلقه آمده است و ما خداوند را می بينيم .
خداوند را می بينم که گرد آتش می رقصد . من دست هايم را توی دست های تو گم کردم و تو دست های من و خودت را توی دست های رقصنده ی بعدی جا گذاشتی ... و او دست های ما و خودش را به نفر بعدی داد
حالا دست های ما توی دستان خداست٬که لبخند ابدی اش را گرد آتش مهمانی من می رقصد...رقص خدا؛ معجزه ی بی پروای مهمانی من .
گرد اين آتش همه چيز باورمان می شود .
دور بعد باور های مان را می رقصيم... که همه شان می سوزند
چشم ها ی مان را می رقصيم... که می سوزند .
فقط قلب هايمان باقی مانده... موسيقی تند می شود و آتش شعله می کشد
ماه می درخشد...و گرگ ها زوزه می کشند...راه های کف دست ها يمان توی دست های خدا به هم پيچيده اند ...ديگر نمی شود از هم جدايشان کرد ...ديگر به کارمان نمی آيند...
دور آخر است. آخرين چرخش به گرد شعله ... تمام می شويم!
صبح ٬ زمين را خاکستر پوشانده
از هيچ کس اثری نيست ٬ جز خداوند!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:15 توسط : وحید