تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دقایق سوخته
دقایق سوخته
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
دوست واقعی تو............

 

دقایق سوخته

دقایق سوخته

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده

 دقایق سوخته

 

 تو دوست واقعی ات را زمانی پيدا ميكنی كه لحظه ی تلخی را پشت سر خواهی گذاشت.آن روز تو می فهمی كه چه كسی پاسخ محبتت را خواهد داد.چه كسی در مقابل چشمان تارت دراين لحظه ی تلخ بی ادعا و مهربان دستت را خواهد فشرد. تو ميتوانی معنای وفا را كه مدتها برايت علامت سوال مبهمی بود دريابي. در همان روزست كه از پشت كلامش مفهوم دوستي را ميفهمي. و هزار ويك معنای جديد می يابي. جستجوی تو انگاه پايان خواهد گرفت كه در می يابی او همان كسی است كه نه تنها در لحظات شكست تو لبخند نميزند بلكه در اين لحظه ی دريغ فقط اوست كه ميتوانی در كنارش احساس ارامش كني

خالي كه ميشي، حس ميكني رسيدي به جائي كه همه چيز يه جور ديگه است. هيچ چيز اين دنيا با معيار هاي تو جور در نمي آد ، پس ديگه چه فرقي ميكنه كه كجاي كار باشي؟ اصلا بقيهء زندگي چطوري سپري بشه ويا اصلا نشه، چه تفاوتي برات داره؟ وقتي كه مي بيني تمام باورهاي متبلور انساني ات ، با يك رفتار پلشت به هم مي ريزه، ديگه دنبال بقيهء ماجرا نيستي. فقط دلت از اين مي سوزه كه اين همه احساس، اون هم از نوع داغش!، خرج طرف كردي كه دست آخر هم بهت بگن كه اشتباه كردي .!!!؟
آدم ها تو شكار لحظه ها متفاوت عمل ميكنند. بعضي ها آنقدر بلندند كه براي رسيدن بهشون بايد تمام نبردبون هاي دنيا را به هم وصل كني!،تازه وقتي كه مي خواهي بري به طرفشون ، متوجه ميشي كه مي ترسي از اين كه وسط راه پرت بشي توي يك برهوت وبا مخ بياي روي زمين، اينه كه از خودت ميپرسي،: راستي اگر بخواهي يك لحظه از شكار هاي زندگي خودت را انتخاب كني، دست روي كدوم لحظه ميگذاري؟ يعني آبي ترين لحظهء زندگيت كدوم لحظه است؟

دقایق سوخته

تمام گذشته ات را ورق مي زني، پر از لحظه هاي سپيد و سياه، لحظه هاي گنگ انتظار ، لحظه هاي داغ وپر التهاب بيقراري، دلتنگي، افسرده گي، خاموشي، سكوت، تاسف، اشك، لبخند!، سوختن ، ترسيدن، له شدن، خراب شدن!، آواره شدن، وحشت كردن، لبريز شدن از عشق، از محبت، و ابري شدن و هي باريدن تو شوره زار بي انتهاي زندگي…
مگر ميشه زندگي پر ماجرا داشته باشي و دلت براي يكي از اون لحظه ها تنگ نشه؟ بي اختيار پاسخ به خودت ميدي كه: نه نمي شه…؟!! اين همه احساس بالاخره يه جائي براي اعتماد كردن درش پيدا نمي شه؟ اما خوب كه فكر ميكني مي بيني كه نه…؟!!!اينجاست كه با خودت ميگي : اگه راستش را بخواهي دلت براي حتي يك دقيقه از اون لحظه ها هم تنگ نشده. نه اينكه كل زندگي گذشته ات را رد كني نه ، چرا پرت وپلا ميگي؟ چرا اين همه پلشت فكر ميكني؟ بعد با خودت مي انديشي كه روي صحبتت با لحظه هاي گيج از آدم هائي است كه خيال ميكردي دوستت دارند . …!!! و تصورت اين بود كه اونها بهترين دوستانت هستند!!، اشكت در مي آد از اينكه اين همه اعتماد حتي يه دفعه هم جواب نداده باشه، ولي آخه مگر ميشه؟ بعد به خودت ميگي : حالا كه شده!!، حتما يه جاي كار ايراد داره، يه جاي قضيه لنگ مي زنه، اما به خودت كه رجوع ميكني ، نقطهء سياهي نمي بيني، تمام عمرت به غير از اونجاهائي كه ديگه نفهميدي، يا بيشتر از اون درك نكردي، يك رنگ بودي؟!!!،‌آخه هميشه از خودت پرسيدي : مگر براي درست زندگي كردن به غير از اين( يك رنگي )كه تو مي شناسي،رنگ ديگه اي هم هست ؟ اما خوب كه نگاه ميكني مي بيني كه بعله!!!، بيشترين رنگ هاي موجود دنيا سياست…!!!
يعني آدم هاي زيادي هستند كه دوست دارند مثل شب كور توي شب شكار كنند.از پشت پنجرهء سياه شب به زندگي ديگران نگاه كنند. آخه فقط توي شبه كه بدون دغدغه توي چشمات نگاه مي كنند، و بهت راحت دروغ ميگند.!!! اما تو كه از تمام رنگ هاي تيره نفرت داري به جز (ابی تیره)، پس با تو چرا اينطوري رفتار ميكنند؟ جوابي نميگيري، باخودت ميگي بايد نوع ديگري رفتار كني، يعني درست مثل خودشون. بعد بلافاصله به خودت نهيب مي زني: اي احمق!!! پس در اون صورت چه فرقي بين تو وديگران وجود داره؟ باز به خودت برميگردي و ميبيني كه نه ، تو يه جور ديگه اي هستي…؟!!!
وقتي اين جوري حرف مي زني شايد خيال كنند كه تو خودت را منزه و پاك ميدوني؟ و يعني هيچ عيب و نقصي نداري،!!؟ اگر اينطوري باشه كه پس معصومي؟!، پس بيگناهي، بي اشتباهي؟، اما نه به خدا، تو باورت شده كه انساني، يه انسان با معيارهاي ريزو درشت سبز و آبي دوست داشتن،عشق ورزيدن، محبت كردن،وسوختن براي روشن كردن ديگران،حالا اگر كمتر جواب گرفتي، يا اگر گاهي احساس ميكني كه جواب نمي ده، پس عيب از تو نبوده!!، حتي هرگز اين تصور را نداشتي كه ديگران تورا نمي فهمند، چون اگر واقعيت داشته باشي ، مگر ميشه كه واقعيت شناخته نشه؟حتي اگر حقيقت براي مدتي پشت ابرهاي سياه صحنه سازي و مصلحت گرائي ديگران پنهان بشه…...... 

 ولی حیف که.....دیگه ماسک زشتی زده دیگه اعتماد نمی کنه ماسک زده که زشت بشه بد به نظر بیاد

دقایق سوخته

 

قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا    
     

 قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی     
         قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او

قصه پیله است و پروانه
قصه تنیدن است و پاره کردن
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی
نشانی ات را گم کرده ام
باد وزرید و نشانیت را برد
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه
کسی پیله بافتن یادم نداده است
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی.....

دقایق سوخته


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:35 توسط : وحید

RSS