هيچ وقت فكرش را هم نمي كردم كه اين همه آدم خسته در اين دنيا باشد ... هيچوقت قبل از اينكه به اين پنجره كوچك چشم بدوزم نمي دانستم كه آدمها تا اين اندازه كلافه اند ... هميشه احساس مي كردم بايد دنيا آدمهاي خسته داشته باشد اما نه تا اين اندازه ... من ديگر نمي خواهم از واژه چرا استفاده كنم ... به جاي آن مي گويم براي چه .... براي چه آدمها اينقدر كلافه اند .... همه تحت تنش و فشار هر كدام به نوعي ... سيلي از شعارهاي هيچگاه به حقيقت نپيوسته ... انبوهي از واژه هاي پراكنده حاكي از دوستي ... و كلماتي هذيان وار نويد دهنده عشقي فرو خورده ... و يا رهايي .. چقدر اين روزها غريب شده است اين واژه ساده چند كلمه ايي ... مي داني ما شرقيها اسير چه بندهاي احمقانه اي هستيم؟ آدمهاي زيادي را مي شناسم .... يكي از آنها مدتهاي مديدي ست بين سكوت و فرياد وامانده است ... يكي به هذيان عشق مبتلاست و در روياي خويش با عنصري مجازي مثل « من » گفتگو مي كند ... و يكي خود را به شهوت سپرده است و خيال مي كند در غار روياهاي خويش «زندگي » كرده و مي كند .. يكي به هذيان سخن مبتلاست ... يكي گله مند است ... و من خود را در ميان آدمهاي دور و بر خويش بر هاله اي از ابر سوار مي بينم كه ديگر نه ميشنود و نه مي بيند ... زندگي خويش را تقسيم نمي كند ... بادكنك بزرگي است كه هر لحظه آماده انفجار به دست كودكي ست ... من دلم مي گيرد از خستگيهاشان ... نمي دانم كسي هم هست كه خستگي من را در ببرد ؟ و آيا كسي هست كه اين همه تنها نباشد ؟ و آيا كسي آنقدر مرا تحمل خواهد كرد ؟ نمي دانم چه شد ... و چه اتفاقي افتاد كه ذهن من از من جدا شد ... اصلا كي به من گفت كه ذهن اينقدر مهم است ؟ من كه با سرم زندگي مي كنم بسيار خسته ام ... مي خواهم بخوابم ... طولاني ... و روزي ازخواب برخيزم و خويش را زير درختي بيابم كه مراقب من است .. چه روياي دلپذيري .. آي آدمهايي كه در تمام زندگي من شما را خندانده ام ! آيا كسي از ميان شما نيست كه مرا بخنداند ؟ زندگي تفسيري ندارد ... زنده باش و با ابتذال يك رقص زندگي كن ... زنده باش و با ابتذال يك گردش بعد از شام زندگي كن ... زنده باش و با يك خنده زندگي كن ... زنده باش فكر نكن ... زنده باش و خود را از قيد زندان رها كن ... عزيزي به من گفت زندان خود را دوست بدار زيرا كه تو در آن زنده هستي .. من به زندان خويش احترام ميگذارم و آرزو مي كنم لبخند را بر لب تو ببينم ... لبخندي دائمي كه حس خوشي را ترجمه مي كند نه خوشبختي .. خداي من چقدر حرف دارم ... نمي دانم چند سال است كه سكوت كرده ام ؟ من به ابتذال يك لحظه زندگي محتاجم .. نمي دانم اگر او نبود و نمي گفت كه زندان هم جاي رهاييست من تا كجا مي رفتم ؟ تو بگو من چگونه زندگي كنم كه شرافت انسانيم به انحراف كشيده نشود حتي اگر در اوج ابتذال زندگي بدون فلسفه غلط بخورم ... چگونه ميشود ناتواني بشر را قبول كرد ؟ گفتگوي ذهن من رو به پايان است و من به ناتواني خويش معترف ! اما زانوان من همچنان ايستاده اند و چشم من نه به انتظار ابر كه به لطف خداوند زمين و آسمانها خيره گشته است .. خدا را زيادتر ياد كنيم ..
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:6 توسط : وحید



