تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دقایق سوخته
دقایق سوخته
یکشنبه هفتم بهمن 1386
یادگار یک ......

كوچه ساكت و خلوت بود. مثل هميشه.درختان  كوچه از دو طرف دستهاي خود را به هم داده و تونلي درست كرده بودند.خانه ي قديمي مثل هميشه، مثل هر چهار شنبه درست سر جاي خودش بود. با پله هاي سنگي كه وقتي به طرف بالا مي رفت و به در مي رسيد مانند پناهگاهي شده بود براي دختر و پسر كه چهارشنبه هاي شيرين خود را دور از چشم و نگاه شماتت بار ديگران بگذرانند.
صداي قدمهاي دو پاي عاشق خلوت كوچه را بهم زد. دختر و پسر بودند  كه دست همديگر را محكم گرفته بودند . گويي مي ترسيدند هر لحظه همديگر را از دست بدهند. صداي خنده هاي شاد دختر دل پسر را مي لرزاند و نگاه هاي عاشقانه ي پسر قلب دختر را ذوب ميكرد.
با هم به خانه ي قديمي رسيدند. از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه گرفتند. پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر. مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي عاشقانه بود و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد . مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد و روي همان ديواري كه از تماس بدن پسر گرم شده بود چيزي نوشت. شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي انداخت . به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه قولي بهم داديم.پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت و دو دست مهربان با هم شروع  به نوشتن كردند :
                                          در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست           
                                           خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
                                              من با تمام جانم پر بسته و اسيرم                    
                                              بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
                                          عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست      
                                           اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.
ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك عشق....
بعد چند سال خاطرات میبرند به همون جا   درختا سبز نیستند .  هیچ کس نیست .  من هستم وصدای پاهام روی برف که فضا رو پر می کنه همه جا برفه و برف  . تمام خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شن... اشکم سرازیر میشه یک لحظه  حس می کنم کسی داره میاد زود خودمو جمع میکنم که یه موقعه متوجه اشکام نشه . کسی نیست صدای باده . حالا تنهای تنهام . گریه امونم نمی ده 
....یاد اون یادگاری می افتم نگاش میکنم کم رنگ و نا خوانا شده ولی  می تونم بخونمش حالا زیرش  می نویسم .....
 آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر می شن
 آدما رو عشقشون پا می ذارن
 آدما آدمو تنها می ذارن.....
"یادگار یک ......"


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:8 توسط : وحید

RSS