تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دقایق سوخته
دقایق سوخته
پنجشنبه نهم اسفند 1386
هزار حرف نگفته.....

احساس ميکني پر از حرفي.  يه چيز هايي داري که بايد بگي. به يکي. بالاتر از يه درد دل. يه گره کور يه جايي زير قفسه سينت که گاه و بيگاه داغ ميشه. ميسوزه. آتشت ميزنه. يه معما که هيچ وقت نخواستي حلش کني،  يا نتونستيش.  وحشت داشتي. هميشه ميترسيدي اگه دست بهش بزني، کل کلاف وجودت به پيچه بهم .
يه روز  از اول صبح،همه بي مهرتر از هميشن. نميدوني چرا.آخه چي شده؟ شايد تو بد شدي. نميدوني . فقط ميدوني که نا مهرباني ها يکي پس از ديگري مثل زلزله هاي کوچيک تکونت ميدن.  نا خودآگاه ياد اون راز قديميت ميوفتي. اينبار يه تکون چند ريشتري ميخوري. بي تاب ميشي. به خودت اعلام جنگ ميکني. ديگه تحمل نداري. يه پيام آور صلح ميخواي. يکي که باهاش حرف بزني. به همين سادگي. فقط يکي که همه چي رو برات ساده کنه. خدايا کي ميتونه باشه؟
يکي بايد باشه.آره آره ،يکي هست..
کلمه هاتو با احتياط تمام کنار هم ميچيني. هر چي جلوتر ميري براي توحياتي تر ميشن.سعي ميکني کنترل تو از دست ندي.آروم سعي ميکني معماتو براش تشريح کني.
نگاهش جلوي چشاته. نوع نگاهش گيجت ميکنه. معني نگاهه شيرينش با محتواي حرفاي  تو نميخونه. ولي تو باز ميگي و مي نويسي... و اون فقط گوش ميکنه.

بالاخره تموم ميشه. تو وجودت دنبال يه جور حس "آخييييييش" ميگردي،اما پيداش نميکني. حرفات ته ميکشن. حس اينکه نتونستي خوب بگيشون شروع ميشه.. منتظره نظرشي. يه راهنمايي ، يه همدلي، يه همدردي ،ولي نه...انگار...خدای من..انگار...داره حرفاي ديگه اي بهت ميگه.چيزاي که الان انتظارشونو نداري.
همه چي تو ذهنت به هم ميريزه. حس هاتو قاطي ميکني. گيج تر ميشي. ميخواي آشفته شي، فرياد بزني...اما...
اما ... به خودت دلداري ميدي.......تصميم مي گيري ديگه چيزي نگي...   خودت رو بيشتر از اين سبك نكني .........چون حالا ديگه فكر مي كني كه اون هم مثل بقيه است...
معماتو ميزاري کنار،

                                   و  باز تو مي موني و هزار حرف نگفته.....

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:27 توسط : وحید

RSS