باید شبی از همین شب ها زیر نور ماه بر روی رها ترین پشت بام این شهر ساکت به ماهمان نگاه کنیم و ترانه ی باران را فریاد بزنیم
شبی از همين شب ها بايد به پشت بام ها برويم . فرياد بزنيم...زوزه بکشيم. ماهمان پيدا نيست . اما گرگ ها می دانند که ماهشان بالاخره يک جايی توی همين آسمان هست . آدم ها هم می دانند . بالاخره کسی هست که می شنود.
شبی از همين شب ها من بزرگ می شوم و به افتخار بزرگ شدنم يک جشن واقعی می گيرم. همه در جشن من دعوتند. پدر ها و مادر ها٬ معلم ها ٬ راننده تاکسی های شهر ٬آدم هايی که سال ها کنار هم روی صندلی های تاکسی های نارنجی شهر نشستيم اما هرگز به هم نگاه نکرديم ٬روز نامه فروش هايی که شنبه ها ۴۰ چراغ و اکانت اينترنت به من می فروشند٬آدم های صف های تاکسی ٬رهگذر ها ٬ بچه هايی که از مدرسه بر می گردرند و کيفشان از جزوه و تست سنگين است حتی لات های شهر ٬همه به جشن من می آيند .
و ما آتشی روشن می کنيم و توی دايره ای بزرگ گرد آتش دست های هم را می گيريم و با آواز ابدی باران که خودمان ٬ دسته جمعی ٬ روی پشت بام ها ی خيس از نور پنهان ماه کشفش کرده بوديم ٬ می رقصيم
موسيقی ما و آتش را در آغوش می گيرد ٬ ما آتش را در آغوش می گيريم ٬ آتش ما را می بوسد. عشق بازی دسته جمعی
و مهمان ها همچنان می رقصند ٬ به افتخار پسری که بزرگ شده
دست های همديگر را می فشاريم و می رقصيم... دست های خودمان را...هميشه مواظب دست هايم بوده ام. کسی آن ها را از من نخواهد دزديد. من با دست های خودم بزرگ می شوم. شب جشن دست هايم را نشانت می دهم که به بدنم وصلند ٬ و گرمند. خط های کف دستم که مال خودم است. قرار است نشانی ام باشند تا در ولگردی هايم راه را گم نکنم . نشانی من فقط کف دست های خودم نوشته شده ...کف دست های ديگران حتما گم می شوم
...گرد آتش می چرخيم و می رقصيم و می سوزيم... کف دست هايمان به هم چسبيده اند...کف دست های همه ی رقصنده های گرد آتش ٬ آن شب به هم می رسند ...خط های کف دستمان در هم می روند...محو می شوند...راه ها همه محو شده اند.
حالا فقط سياهی شب مانده و آتش ٬آتش ٬آتش
ترانه ی باران و رقص ٬رقص ٬ رقص
خداوند به زمين آمده است
و ماه می درخشد ...آواز باران تن رقصنده ها را گرد آتش می چرخاند و آتش را گرد رقصنده ها
...من هم هستم٬من هم توی حلقه ی رقص هستم . هر چند که کسی مرا نمی بيند .من هم کسی را نمی بينم . آتش ما را می بيند . خداوند به دورن حلقه آمده است و ما خداوند را می بينيم .
خداوند را می بينم که گرد آتش می رقصد . من دست هايم را توی دست های تو گم کردم و تو دست های من و خودت را توی دست های رقصنده ی بعدی جا گذاشتی ... و او دست های ما و خودش را به نفر بعدی داد
حالا دست های ما توی دستان خداست٬که لبخند ابدی اش را گرد آتش مهمانی من می رقصد...رقص خدا؛ معجزه ی بی پروای مهمانی من .
گرد اين آتش همه چيز باورمان می شود .
دور بعد باور های مان را می رقصيم... که همه شان می سوزند
چشم ها ی مان را می رقصيم... که می سوزند .
فقط قلب هايمان باقی مانده... موسيقی تند می شود و آتش شعله می کشد
ماه می درخشد...و گرگ ها زوزه می کشند...راه های کف دست ها يمان توی دست های خدا به هم پيچيده اند ...ديگر نمی شود از هم جدايشان کرد ...ديگر به کارمان نمی آيند...
دور آخر است. آخرين چرخش به گرد شعله ... تمام می شويم!
صبح ٬ زمين را خاکستر پوشانده
از هيچ کس اثری نيست ٬ جز خداوند!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:15 توسط : وحید


