آن روز صبح به خودم گفتم امروز هم یک روز مثل همه روزهای دیگر! اصلا برای چه این همه به خودم زحمت زندگی کردن میدهم. و برای هیچ زندگی میکنم ... کاش انگیزه ای برای زندگی داشتم...
ولی آن روز را هنوز بخاطر دارم. آن روز با همیشه فرق داشت، اولین لبخند تو را هنوز بخاطر دارم و هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم دلم میلرزد.
پس از مدتی ما دوست شدیم! و من فکر میکردم که خوشبخت ترین آدم دنیا هستم فکر میکردم که با گل سرخی که دارم کسی دیگر شادی نظیر من را نخواهد داشت. و وقتی از تو خواستم نزدیکتر شوی تا دستت را بگیرم گفتی نه!
ناراحت شدم. فکر میکردم هرگز به من نه نخواهی گفت همانطور که من به تو نه نمی گفتم. فکر کردم تو من را دوست نداری، فکر کردم که می خواهی از من دور باشی . اما این فکر به دلم ننشست ترجیح میدادم فکر کنم تو سرسختی و برای رسیدن به یک گل مغرور و سرسخت باید بیشتر تلاش کرد
فکر میکردم که: اما روزی که به تو برسم ، چه روز با شکوهی خواهد بود، چه عظمتی! چه عشقی! چه لذتی! به خودم گفتم هرچه سرسخت تر، بهتر. هرچه راه سخت تر باشد گنج عظیم تری بدست می آید.
و با این افکار بود که هرچه تو "نه" گفتی ،" من نرمیدم! نگسستم! باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم" به تو میگویم، هر لحظه که من را دور کردی بیشتر اسیر شدم و حتا وقتی آن همه مدت از من دور بودی من به خود میگفتم وقتی برگردد و شکوه عشق من را ببیند حتما تحت تاثیر قرار میگیرد و کمی با من نرمی میکند! و وقتی نرمی نکردی تعجب کردم اما "نرمیدم! نگسستم!" چون من باید به تو می رسیدم
تو همان عشق من بودی و شکوه عشق تو ، که بارها در خیال مجسم کرده بودم ، آنچه خودم از تو ساخته بودم، به من اجازه نمیداد خودم را از تو دور کنم. یا لحظه ای در عشق تو شک کنم.
به تو بگویم! عاشق تو شدم چون "نه" گفتی! و "من هم مانند خیلی از مردم حقیقت را آنجوری میبینم که میخواهم باشد نه آنگونه که هست." فکر می کردم میخواهی من را آزمایش کنی وببینی که چقدر برای رسیدن به تو تلاش میکنم، که مطمعن تر دل ببازی ! فکر میکردم وقتی دل ببازی دیگر ما جدا نشدنی خواهیم بود.
و عشق ورزیدن من به تو نتیجه داد ! روزی که تصورش را هم نمیکردم
و امروز تو کنار منی، دست در دست، اما من شاد نیستم! مدام از خودم میپرسم عشق من کجاست! چه بلایی بر سر عشقی که چند سال به زندگی من زیبایی داد آمده؟
تو را نگاه میکنم، در نگاهت میبینم که تو دوستم داری ولی برایم آشنا نیستی
احساس پوچی میکنم، مانند سربازی که عمر خود را در جنگ صرف کرده و حالا که جنگ به پایان رسیده نمیداند باید چکار کند! سرباز "جنگیدن" را دوست دارد و من هم "سربازم"
و تو میفهمی که من فرق کرده ام ، فکر میکنی که من هرگز تو را دوست نداشته ام! و این حقیقت دارد!
امروز که به تو رسیده ام میبینم که من جنگیدن را دوست داشتم نه تو را!
اما هیچ گاه نباید برای رسیدن به تو می جنگیدم، این جنگ شیطانی است! من سعی کردم سرنوشت تو را تغییر دهم، آنجوری که خودم میخواستم! و این کار همیشه شیطانی است...
حالا تو افسرده ای و من سرشکسته از اینکه چندین سربازم را برای فتح کردن یک جزیره غیر مسکونی از دست داده ام. جزیره ای که میتوانست بزرگترین و با شکوه ترین جزیره مسکونی عالم باشد!
و حالا از پیش تو میروم... میروم تا جنگ دیگری را شروع کنم و فتح دیگری و باز جنگی دیگر و فتحی دیگر و این برای همیشه ادامه دارد
اگر سرباز خوشبخت سربازی است که به سکون رسیده، اگر سرباز خوشبخت آن است که نمی جنگد، پس تنها سرباز خوشبخت سرباز مرده است!
و تو میمانی و زخمهایت ، من مسوول آنها نیستم ، همه در جنگ صدمه میبیند باید خودت از خودت مواظبت میکردی! من ناراحت آن سربازهایی هستم که بیهوده از دست دادم!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:4 توسط : وحید



