یکشنبه چهارم فروردین 1387
یاد تودردنیایی که عشق زمینی نا عادلانه تقسیم می شود
رؤیا های من چه حماقت قشنگی ست
ای بابا.. هر شب می خواهم بيام بنويسم اما نمی دونم چرا وقت نمی شه.. هرشب آنلاين هستم ها .. نمی دونم ولی چرا نميشه بيام بنويسم.. مهم هم نيست.. چه فرقی می کنه که آدم يکی رو دوست داشته باشه يا نداشته باشه. وقتی دوست داشتن فقط يه طرفه باشه يعنی همه چيز رو آب. حالا هی بيا و شاعرانه بنويس. هی برو تويه دفتر خاطرات شعر های آبکی بگو. هی شبها بيدار بمون و آينده رو جلوی چشمات بساز. بعضي وقت ها از بعضي چيز ها دور ميشي، ازشون دور ميموني و ميخواي به خودت بقبولوني كه اصلا اين دوري تاثيري روي زندگيت، روي رفتارت، روي اعصابت نذاشته، اما واقيعت اين جاست كه هميشه هم خوب نيست كه آدم خودشو گول بزنه… هر چند كه بعضي وقت ها بد هم نيست…
تلنگر هايي كه يادت ميندازن تو بايد كجا باشي و كجايي، ديوونه كننده ان… نه؟
تلنگر هايي كه يادت ميندازن تو بايد كجا باشي و كجايي، ديوونه كننده ان… نه؟
من عاشق این شعرم...
مال فریدون مشیشریه...
چقدر معنی داره برای من...
چقدر...
چقدر...
تو نيستي که ببيني،
چگونه عطر تو در عمق ِ لحظه ها است.
چگونه عکس تو در برق ِ شيشه ها پيداست.
چگونه جاي ِ تو در جان ِ زندگي سبز است!
هنوز پنجره باز است،
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،
به آن ترنم شيرين،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه ِ پُر از آفتاب مي نگرند.
تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به بادِ ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا مي کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج،
کنار ِ باغچه،
زير درخت ها،
لب حوض،
درون آينه پاکِ آب مي نگرند!
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است،
طنين ِ شعر ِ نگاهِ تو در ترانه من،
تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد،
نسيم ِ روح ِ تو در باغ ِ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد،
به روي ِ لوح سپهر،
ترا چنانکه دلم خواسته است؛ ساخته ام
چه نيمه شب ها، وقتي که ابر بازيگر،
هزار چهره، به هر لحظه مي کند تصوير،
به چشم همزدني،
ميان ِ آن همه صورت ترا شناخته ام!
به خواب مي مانَد،
تنها به خواب مي ماند،
چراغ، آينه، ديوار، بي تو غمگينند!
تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار،
به مهرباني ِ يک دوست، از تو مي گوييم.
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار،
جواب مي شنوم!
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هر چه درين خانه است؛
غبار سربي ِ اندوه بال گسترده است.
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است!
غروب هاي غريب،
در اين رواق ِ نياز،
پرنده ساکت و غمگين،
ستاره بيمارست!
دو چشم ِ خسته من،
در اين اميد عبث،
دو شمع ِ سوخته جان ِ هميشه بيدارست...
تو نيستي که ببيني ..............!!!!!!
مال فریدون مشیشریه...
چقدر معنی داره برای من...
چقدر...
چقدر...
تو نيستي که ببيني،
چگونه عطر تو در عمق ِ لحظه ها است.
چگونه عکس تو در برق ِ شيشه ها پيداست.
چگونه جاي ِ تو در جان ِ زندگي سبز است!
هنوز پنجره باز است،
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،
به آن ترنم شيرين،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه ِ پُر از آفتاب مي نگرند.
تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به بادِ ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا مي کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج،
کنار ِ باغچه،
زير درخت ها،
لب حوض،
درون آينه پاکِ آب مي نگرند!
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است،
طنين ِ شعر ِ نگاهِ تو در ترانه من،
تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد،
نسيم ِ روح ِ تو در باغ ِ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد،
به روي ِ لوح سپهر،
ترا چنانکه دلم خواسته است؛ ساخته ام
چه نيمه شب ها، وقتي که ابر بازيگر،
هزار چهره، به هر لحظه مي کند تصوير،
به چشم همزدني،
ميان ِ آن همه صورت ترا شناخته ام!
به خواب مي مانَد،
تنها به خواب مي ماند،
چراغ، آينه، ديوار، بي تو غمگينند!
تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار،
به مهرباني ِ يک دوست، از تو مي گوييم.
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار،
جواب مي شنوم!
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هر چه درين خانه است؛
غبار سربي ِ اندوه بال گسترده است.
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است!
غروب هاي غريب،
در اين رواق ِ نياز،
پرنده ساکت و غمگين،
ستاره بيمارست!
دو چشم ِ خسته من،
در اين اميد عبث،
دو شمع ِ سوخته جان ِ هميشه بيدارست...
تو نيستي که ببيني ..............!!!!!!
اون حرف ها حرف های من نبود...
تو انقدر باهوش هستی که بدونی...
انقدر باهوش هستی که...
شايد از ديد همه نبايد…
شايد انقدر نبايد.........
گريه ميكنم
تو چقدر از قضايا خبر داري؟
من براي تو نمينويسم؟
ميشه؟
تا حالا شده بود؟
من؟
من؟
من؟
من براي تو ننويسم......!!!!
من كه يه جوجه قورباغه بيشتر نبودم…
تو مزخرف نبودي…
نه..
ماه تمام من…
نه…
كاش اشتباه نكرده بودم و …
كاش تاوان اين اشتباه انقدر سنگين نبود…
پيغام ها رو برداشتم چون دوست نداشتم كس ديگه اي اون ها رو بخونه…
چون اون ها مال من بودن…
و من…
چه جوري تحمل كنم وقتي كه همه ميگن ديدي چقدر پست بود…
همه ميگن… خدا خيلي دوست داشت كه به اين خوبي تموم شد…
اما…
كي ميدونه… كي…خوب تموم شده؟ مگه خوب چيه؟ مگه خوب بي اون معنايي هم داره؟
دارم باز هم ميلرزم…
سردمه…
دست هام ميلرزن…
كاش لااقل آخرين بار رو ميتونستم حرف دلمو باهاش بزنم…
بهش بگم بگم حرف هايي كه داري ميشنوي حرف هاي دل من نيست…
كاش ميشد با همه حرف زد…
همه رو راضي كرد…
اما اون حتي از كل قضايا هم خبر نداره…
نميدونه چي گذشته به من…
و حتي اون نبود كه آرومم كنه.
و…
من…
اگه رسيدي ركساناي احمد شاملو رو بخون تا بفهمي كه…
كه من چي دارم ميكشم.
ماه تمام من…
باور نكن كه ميذارمت كنار…
نه…
هيچ وقت…
نه…
نه…
نه…
باز هم برات مينويسم…
تا بدوني…
كوچولوي من…
تا بدوني همه اون چيزي نيستن كه ميگن…
وفادار ميمونم…
وفادار…
وفادار…
وفادار…
من خيانت نميكنم.
من…
خيانت نميكنم…
وفادار ميمونم…
كاش ميدونستي نوشته هات باهام چي كار كرد…
كاش ميدونستي…
نوشتتو خوندم...
همیشه زیبا تر از من نوشتی.……
تو انقدر باهوش هستی که بدونی...
انقدر باهوش هستی که...
شايد از ديد همه نبايد…
شايد انقدر نبايد.........
گريه ميكنم
تو چقدر از قضايا خبر داري؟
من براي تو نمينويسم؟
ميشه؟
تا حالا شده بود؟
من؟
من؟
من؟
من براي تو ننويسم......!!!!
من كه يه جوجه قورباغه بيشتر نبودم…
تو مزخرف نبودي…
نه..
ماه تمام من…
نه…
كاش اشتباه نكرده بودم و …
كاش تاوان اين اشتباه انقدر سنگين نبود…
پيغام ها رو برداشتم چون دوست نداشتم كس ديگه اي اون ها رو بخونه…
چون اون ها مال من بودن…
و من…
چه جوري تحمل كنم وقتي كه همه ميگن ديدي چقدر پست بود…
همه ميگن… خدا خيلي دوست داشت كه به اين خوبي تموم شد…
اما…
كي ميدونه… كي…خوب تموم شده؟ مگه خوب چيه؟ مگه خوب بي اون معنايي هم داره؟
دارم باز هم ميلرزم…
سردمه…
دست هام ميلرزن…
كاش لااقل آخرين بار رو ميتونستم حرف دلمو باهاش بزنم…
بهش بگم بگم حرف هايي كه داري ميشنوي حرف هاي دل من نيست…
كاش ميشد با همه حرف زد…
همه رو راضي كرد…
اما اون حتي از كل قضايا هم خبر نداره…
نميدونه چي گذشته به من…
و حتي اون نبود كه آرومم كنه.
و…
من…
اگه رسيدي ركساناي احمد شاملو رو بخون تا بفهمي كه…
كه من چي دارم ميكشم.
ماه تمام من…
باور نكن كه ميذارمت كنار…
نه…
هيچ وقت…
نه…
نه…
نه…
باز هم برات مينويسم…
تا بدوني…
كوچولوي من…
تا بدوني همه اون چيزي نيستن كه ميگن…
وفادار ميمونم…
وفادار…
وفادار…
وفادار…
من خيانت نميكنم.
من…
خيانت نميكنم…
وفادار ميمونم…
كاش ميدونستي نوشته هات باهام چي كار كرد…
كاش ميدونستي…
نوشتتو خوندم...
همیشه زیبا تر از من نوشتی.……
ميخواهمت که دوستم بداری
مثل شاعری که اندیشه های دردناکش را...
مثل شاعری که اندیشه های دردناکش را...
زيباترين حرفت را بگو
شكنجه ي پنهان سكوتت را آشكاره كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد –
چرا كه ترانه ي ما
ترانه ي بيهوده اي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي ست؛
چرا كه عشق
خود فرداست
خود هميشه است.
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
از معبر فرياد ها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه اي
ظريف و كوچك و عاشق است.
شكنجه ي پنهان سكوتت را آشكاره كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد –
چرا كه ترانه ي ما
ترانه ي بيهوده اي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي ست؛
چرا كه عشق
خود فرداست
خود هميشه است.
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
از معبر فرياد ها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه اي
ظريف و كوچك و عاشق است.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:6 توسط : وحید



