آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
خوش بود لب آب و گل سبزه و نسرین
افسوس که آن گتج روان رهگذری بود
...... شعر بالا رو یادته؟همون شعری که وقتی ..... برام فال گرفت اومد.دیدی حافظ راست گفته بود.اما چرا اینقدر زود؟خیلی زوده.می دونی اونقدر زوده که حتی نمی تونم باورش کنم.یعنی هنوز باورش نکردم.هنوز وقتی یادت می افتم،صدات رو می شنوم،وقتی به این فکر می کنم که این صدا رو از چند روز دیگه قرار نیست بشنوم،وقتی که فکر می کنم ان بار آخری هست که قراره ببینمت،وقتی.................
بغض گلوم رو میگیره و اشکام خود به خود می آد.
می دونی .......،از وقتی که گفتی داری می ری زندگی خیلی سخت شده.خیلی سخته تو یه غمی تو دلت باشه و نتونی اونو به هیچکس بگی.حتی نتونی پیش کسی که از نفس کشیدن بهت نزدیک تره اشک بریزی.بغض تو گلوت باشه ولی مجبور باشی مثل همیشه حرف بزنی و سعی کنی که لحن صدات تغییر نکنه.
خیلی سخته تو برای رفتن عزیز ترین دوستت ناراحت باشی و مامانت تمام مدت سوال پیچت کنه که چته و نتونی بهش بگی و مجبور باشی دائم تو اتاقت بمونی تا کسی متوجه اشکات نشه.تازه فکر می کنم سخت تر از همه اینا اینه که یه روز گوشی تلفن رو بر می داری تا به کسی که دوسش داری زنگ بزنی ولی می فهمی که دیگه هر چقدر زنگ بزنی گوشی رو بر نمی داره.اون وقته که می فهمی خیلی تنها شدی.می فهمی که.......
آخه ........ ،کجا می خوای بری؟چرا می خوای منو تنها بذاری؟راستش رو بگو دیگه دوستم نداری؟مگه ...... مال من نبود؟مگه خودش اینو نگفته بود؟پس چرا می خوای از من بگیریش هان؟مگه من مال ........ نبودم؟پس چرا دیگه منو نمی خواد؟چرا دیگه دوستم نداره؟چرا می خواد منو بذاره و بره؟
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن
منو دیگه نمی خوای خوب می دونم
از کتاب دلت اینو می خونم
....... ولی می دونی، وقتی بری ، روح و قلب منم با خودت می بری.من خیلی سعی کردم که به قلبم بفهمونم که تو دیگه اونو نمی خوای،ولی باور نکرد.خودش رو خیلی کوچولو و جمع کرد تا تو چمدونت جا بگیره و باهات بیاد.یه ذره ترک خورده ولی خوب دیگه مال خودته هر کاری دوست داری باهاش بکن.می تونی بندازیش دور و یا اینکه تو جعبه خاطراتت نگهش داری، یا اینکه بزنی زمین و خوردش کنی.
خیلی دلم می خواد بدونم وقتی بری چقدر طول می کشه تا فراموشم کنی.چقدر طول می کشه که وقتی چشمت به نوشته هام می افته خیلی بی تفاوت ازشون بگذری یا اینکه بندازیشون دور.
چقدر طول می کشه تا با یه پسر دیگه اونجا دوست بشی و دیگه اسم منم نیاری.هان؟
شاید بگی تمام اتفاقاتی که واسه تو می افته واسه منم می افته و منم یه مدتی که بگذره عادت میکنم.وای که من چقدر از کلمه عادت بدم می آد.آخه عادت یعنی چی؟یعنی بعداز یه مدت وقتی یادت بیوفتم دیگه گریه ایم نگیره،به نبودنت عادت کردم؟نه!اینجوری نیست.این یه زخمه که بعد از یه مدت یا مزمن میشه و همون جا میمونه و فقط اگه بهش دست بزنی تمام وجودت رو می سوزونه، یا اینکه سرطانی میشه و کم کم تمام بدنت رو می گیره.
اینم می دونم که همیشه یادت تو قلب من می مونه و بهم آرامش می ده و جات رو هیچکس نمی تونه پر کنه.
می دونی الان خیلی دلم می خواد که التماست کنم بمون.اما می دونم که می گی نمیشه.می دونم که تو انتخابت رو کردی و من هم نمی تونم ونمی خوام جلوی پیشرفت تو رو بگیرم.اما:
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره،موندش و صرفنظر کرد
به هر حال این اتفاقیه که دیر یا زود و به هر شکل دیگه ای باید می افتاد و بخوام یا نخوام باید قبولش کنم.
ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
اینک دل من شکسته خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:15 توسط : وحید



